یاسین بیدار: چگونه بحران را لگام بزنیم؟

یاسین بیدار: چگونه بحران را لگام بزنیم؟

در هفته ایکه سپری گردیدبار بار  قلم و کاغذ را گرفتم تا...

یاسین بیدار: چگونه بحران را لگام بزنیم؟
وظایف حزب متحد ملی افغانستان در شرایط کنونی کشور

وظایف حزب متحد ملی افغانستان در شرایط کنونی کشور

در شرایط کنونی بر علاوه تلاش در جهت تحقق اهداف مرامی...

وظایف حزب متحد ملی افغانستان در شرایط کنونی کشور
سیاست حزب متحد ملی افغانستان درقبال معضله سرحدات کشور

سیاست حزب متحد ملی افغانستان درقبال معضله سرحدات کشور

همسایگان را خداوند ارزانی میفرمائید ،اما تامین روابط...

سیاست حزب متحد ملی افغانستان درقبال معضله سرحدات کشور
دیدگاه واصول مبارزۀ حزب متحد ملی افغانستان

دیدگاه واصول مبارزۀ حزب متحد ملی افغانستان

حزب متحد ملی افغانستان - افغانستان کشوری مستقل، واحد...

دیدگاه واصول مبارزۀ حزب متحد ملی افغانستان

Archive for November, 2013

میرعبدالواحد سادات: بخش پنجم، احقاق حقوق مردم ویا اتلاف آن ؟

میرعبدالواحد سادات: بخش پنجم، احقاق حقوق مردم ویا اتلاف آن ؟

 

 22

قسمت پنجم

تذکر: بعد از نشر بخش های قبلی این نبشته، تعدادی زیادی از هموطنان با ارسال ایمیل و تماس تلفونی ذره نوازی فرموده و این کمترین را مورد تفقد قرار داده و با اظهار نظریات تکمیلی، انتقادی و پیشنهادات سازنده مرا رهنمایی نموده اند که از تمام آنان اظهار سپاس و منتظر نظر، نقد و تکمله بیشتر آنها میباشم. در هفتۀ گذشته با دو نظر از هموطنان برخوردم که سابقه سیاسی مرا محرک تحریر این نبشته قیاس فرموده اند که قیاس مع الفارق است؛ در حالی که انگیزۀ تحریر این نبشته پرداختن به مصائب و مسائل وطن است که در لابلای بخش های قبلی به وضاحت تذکار یافته است.

ـ انتقاد از خود و نقد گذشته :

در پروسۀ شناسائی به حقایق و رفتن بطرف عدالت، باید اصل انتقاد پذیری و انتقاد از خود و نقد گذشته به روش عام مبدل گردد. باوجود انتقادات زیادی که بر ح. د. خ. ا (حزب وطن) صورت میگیرد، نباید فراموش کرد که این حزب در انتقاد از گذشتۀ خود پیشگام بوده چنانچه داکتر نجیب الله این موضوع را در زمان حاکمیت آن حزب چنین بازتاب داده است:

«به عوض کور، کالی، ډوډی، برای مردم قبر، کفن و مرمی دادیم.» صبغت الله مجددی که به صراحت لهجه شهرت دارد، در زمانیکه «ممثل دولت اسلامی مجاهدین» بود و هم در سالهای بعد از آن، کارنامه های تنظیم های جهادی را مورد انتقاد قرار داده است و چنانچه در مصاحبه با طلوع نیوز میگوید: «… کارهای را که این رهبران … کردند، درین چند سال، خانه ها را ویران کردند، حیثیت ملت را بر زمین زدند، و چند هزار، بیست، سی هزار مردم را به قتل رسانیدند…».

رئیس جمهور کرزی نیز چندین بار قتل، کشتار وتباهی مردم در دوازده سال اخیر و احوال نابسامان و فساد و… سالهای حاکمیت خویش را با لحن انتقادی توضیح داده است.

عدم روحیۀ انتقاد پذیری در مجموع ابعاد سیاست افغانستان، باعث گردیده تا در فرهنگ عمومی جامعه جای نقد خالی باشد. متأسفانه در بسیاری موارد جای نقد وانتقاد سالم و سازنده را دشنام، هتاکی و انتقام کشی گرفته است. افزود بر نقد وانتقاد، بسیار ضرور است تا عاملین جنگ ها وکشتار مردم در عذرخواهی، ابراز معذرت و بیان حقایق تشویق گردند، از مجموع عاملین حوادث هولناک دهۀ نود، تنها عبدالرشید دوستم (با هر انگیرۀ که بوده است) درین عرصه پیشگام گردیده است.

ـ تساهل، مدارا وتحمل:

فرهنگ همدیگر پذیری، تساهل، تحمل و مدارا از ارکان عمدۀ دستیابی به صلح پایدار و ثبات محسوب میگردد. دشمنان تاریخی افغانستان در نقش مدافعین دروغین اسلام در اوایل قرن بیست ازکشتن « لاتی» و دراخیرآن قرن از کشتن «کمونیست» فخر فروخته اند و در اوایل قرن جاری از کشتار سرباز و منسوبین قوای مسلح، بمثابه وجیبۀ دینی شرارت پیشه گان و دهشت آوران، صحبت مینمایند. (عکس ها و ویدوهای زیادی از برخورد غیر انسانی، تحقیر، توهین، شکنجه وآتش زدن اسیران منسوب قوای مسلح در یوتیوب و سایر منابع جود دارد).

این پلان دشمنان تاریخی افغانستان، که با تبلیغات زهرآگین انجام یافته و مییابد، روحیۀ تخاصم و دشمنی را دامن زده، باعث نفاق و انقطاب شدید در جامعه شده است. در عقب این جنگ روانی ـ تبلیغاتی به خاطر تسخیر و تخدیر اذهان جوانان افغان، تا سرحد انتحار، مولاناهای دجال پاکستان و شیوخ دهشت افگن عرب و متعصبین قم، قرار دارند. بدینرو اندیشه های انسانی تساهل، مدارا و تحمل که در فرهنگ افغانستان سابقۀ طولانی دارد؛ باید بطور گسترده در جامعه پخش گردد. درین راستا نه تنها دولت، نهاد های سیاسی، فرهنگی و جامعۀ مدنی مسئولیت دارند، بلکه هر افغان با احساس و بادرک مکلفیت دارد تا درین عرصه تلاش نماید. (متأسفانه در بیرون از افغانستان تعدادی از روشنفکران بر عکس آن عمل مینمایند و انتقام گیری از رقبای سیاسی را به جای عدالت خواهی واقعی قرار داده اند.)

پخش و توسعۀ مدارا، تساهل و تحمل، از عوامل مؤثر تأمین حقوق بشر، حاکمیت قانون و دیموکراسی در جامعۀ افغانستان پنداشته میشود. مؤسسۀ ملل متحد در سال 1995 میلادی تعرف جالبی را از مدارا ارائه کرده است که مکمِل بسیار خوبی برای این بحث خواهد بود:

«… مدارا نه تنها یک وظیفۀ اخلاقی، بلکه یک تعهد سیاسی است، مدارا فضیلتی است که صلح را محقق و فرهنگ صلح راجاگزین فرهنگ جنگ میسازد.»

ـ تبلیغ وتعمیم مستدام حقوق بشر:

بسیار ضرور است تا مفاهیم اعلامیۀ جهانی حقوق بشر و مفاد وارزش های مندرج در اسناد بین المللی ناشی از آن طور مستدام برای مردم توضیح گردد. تعمیم کلتور حقوق بشر( human rigts Culture of) به حیث یکی از وظایف اساسی دولت، نهادهای مدنی، اجتماعی و فرهنگی محسوب میگردد. وزارت معارف، مطبوعات و رسانه ها باید پروگرام های خاص رادر زمینه طرح وعملی نمایند.

تا زمانیکه احترام به حقوق بشر( Respect for human rigts) به یک اصل در جامعه و برای شهروندان، مبدل نگردد، جلوگیری از نقض حقوق بشر میسر نه خواهد گردید.

ـ اصلاح وایزاد در قوانین داخلی:

بسیار ضرور است تا در قوانین داخلی در موارد آتی تغییرات به وجود آید:

الف. مطابقت قوانین داخلی با کنوانسیون های بین المللی که افغانستان به آن ملحق شده است.

ب. ساختن قوانین جدید و متمم به خاطر تطبیق کنوانسیون های متذکره در افغانستان.

ج. تعریف و تسجیل جرایم ضد بشری و ضد حقوق بشر و جنایات جنگی در قوانین افغانستان.

تحقق عدالت واقعی در عمل:

با آنچه گفته آمدیم تحقق عدالت در مجموع و منجمله «عدالت انتقالی» زمانی ممکن ومیسر خواهد بودتا:

ـ بحران مشروعیت مهار گردد.

ـ دولت مشروع و ملی به وجود آید.

ـ حاکمیت قانون تحقق گردد.

ـ قوۀ قضائیۀ مستقل به وجود آید که بتواند عدالت را تطبیق وتضمین نماید.

دراینصورت و درصورت تعهد سیاسی ــ رسمی درعرصۀ ملی و بین المللی (چنانچه در بخشهای قبلی تذکریافت)، میتوان بخاطر تحقق عدالت واقعی مطمئن گردید.

نیلسن ماندیلا، قهرمان صلح، آشتی و مصالحه که توانست پروژۀ عدالت انتقالی را به بهترین وجه آن در جامعۀ پراز تضاد، تناقض و آشوب زدۀ افریقای جنوبی، محقق سازد، در رابطه تجارب خویش را چنین بیان مینماید: «زمانی که جهان با حاکمیت قانون، شفافیت، دیموکراسی و حقوق بشر مواجه میباشد، اینجاست که مسئلۀ عدالت انتقالی مطرح میگردد و به همین منظور این پروژه باعث انکشاف و دیموکراتیزه شدن میگردد.»

***

با این امید واری که در پرتو حاکمیت قانون، تطبیق عدالت واقعی زمینۀ آنرا فراهم آورد تا هیچ مجرمی از چنگال قانون نجات نه یابد.

این امیدواری زمانی یک سراب کاذب نخواهد بود، که افغانان با چنگ زدن به وحدت ملی (که هست وبود افغانستان در گرو آن است) منافع کشور و مردم را در صدر تمام اهداف و خواسته های خویش قرار دهند و به خاطر حفظ و بقای افغانستان که آنهم بدون انکشاف و ترقی میسر نخواهد بود، صادقانه و با عبرت از درسهای دردناک تاریخ، گام بگذارند.

آنچه در ذهن این حقیر مقدور بود؛ به حیث یک شخص مستقل و غیروابسته به احزاب موجود سیاسی و بر مبنای حب الوطن من الایمان، با کمال احترام در پنج بخش به خدمت خوانندگان گرانقدر و هموطن عزیز ارائه گردید تا در پرتو نقد و نظر استادان و بزرگان در بحث های اختصاصی و مسلکی، مفاهیم و مطالبی را مشخص تر و گسترده تر، انکشاف بدهیم. پایان

نظر، نقد و تکملۀ شما را پیرامون موضوع به این آدرس منتظرم:

mir-sadat@hotmail.com

November 25, 2013 in سیاسی
کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی تشکیل جلسه نمود

کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی تشکیل جلسه نمود

etelaf

کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی: مصالحه ملی و پیمان امنیتی نباید با انتخابات ربط داده شود

کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی افغانستان در نشستی اوضاع جاری کشور را مورد بحث و بررسی قرار داد.

در این نشست که صبح یکشنبه سوم قوس تحت رهبری داکتر عبدالله عبدالله رهبر ائتلاف ملی افغانستان برگزار گردید، اوضاع سیاسی، امنیتی و مخصوصاً تشکیل جرگه مشورتی و بررسی پیمان امنیتی مورد بحث و بررسی قرار گرفت.

اعضای کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی در مورد محتویات پیمان امنیتی با امریکا دیدگاه ها و نظرات خود را ابراز داشته و نکات مثبت و کاستی های آن را مشخص ساختند.

در این نشست تاکید صورت گرفت که با توجه به مذاکرات طولانی هیئت های مذاکره کننده و بحث های نسبتاً دقیقی که صورت گرفته و متن آن نهایی شده است و رهبری امریکا و افغانستان روی آن توافق کرده اند – که از متن نامه ی اوباما به آقای کرزی نیز استفاده می شود،- جمع آوری دیدگاه های اعضای جرگه یا نمایندگان مجلس در تغییر متن پیمان بی تاثیر است. چرا که هر نوع دیدگاه و طرح جدید ، ایجاب مذاکرات جدیدی را می کند . بهتر بود که هیئت مذاکره کننده افغانی از همان آغاز با ملاحظه ظرافت های منافع ملی افغانستان، جدی تر و دقیق تر برخورد می کرد.

کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی با اشاره به موقف گیری های پرسش بر انگیز آقای کرزی در قبال این پیمان تاکید کرد که رئیس جمهور به جای صداقت با مردم و اتخاذ مواضع شفاف در قبال مسایل مهم ملی همواره با شگردها و ترفند های گمراه کننده با افکار عامه برخورد کرده و در تمام زمینه ها ، منافع شخصی خود را بر منافع ملی مردم افغانستان ترجیح می دهد.

کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی افغانستان در مورد عدم اشتراک اعضای ائتلاف ملی در جرگه مشورتی اظهار داشت که ائتلاف ملی با احترام به لوی جرگه قانون اساسی تاکید می کند که نباید با تشکیل هر نوع جرگه ای ااحترام وحرمت جرگه قانونی افغانستان شکسته شود و همچنین به شخصیت های دعوت شده که نظراتشان پس از نهایی شدن متن پیمان تاثیری ندارد ، بی حرمتی صورت می گیرد.

در این نشست تاکید صورت گرفت که آقای کرزی نباید موضوعات مصالحه ملی و امضای پیمان امنیتی را با مسئله انتخابات گره بزند و از این موضوعات ، بهره گیری های فرصت طلبانه و باجگیرانه نماید.

کمیته کاری شورای رهبری ائتلاف ملی با اشاره به ضرورت همکاری جامعه ی بین المللی با افغانستان و اهمیت عقد پیمان های همکاری تاکید کرد که این نوع پیمان ها باید از مجرای قانونی و مطابق با مکانیزم های معمول حقوقی مصرح در قوانین دو کشور افغانستان و امریکا مورد تایید قرار گیرد.

کمیته کاری ائتلاف ملی ، این صحبت آقای کرزی را که گویا اول باید پارلمان متن پیمان امنیتی را مورد تایید قرار دهد وبعد رییس جمهور آن را امضاء نماید ، ترفند دیگری از طرف آقای کرزی شمرد که سبب گمراهی افکار عامه می شود ، چراکه پرنسیب ومجرای قانونی چنان است که متن پیمان را اول، رییس جمهور امضاء می کند وبعد جهت رد یا تایید به پارلمان کشور فرستاده می شود. پارلمان نیز می تواند آن را یا بصورت کل تایید کند ویا بصورت کل رد نماید وحق جرح وتعدیل را ندارد.

کمیته کاری ائتلاف ملی با اتخاذ تصامیم وفیصله هایی به نشست خود پایان داد.

یکشنبه 3 قوس 1392

رحیم حبیبی : بخش سوم، سنت ومدرنیته

رحیم حبیبی : بخش سوم، سنت ومدرنیته

pic

line

سنت ومدرنیته

Question Mark

(بخش سوم)

ضد مدرنیته

علما و محققین حوزه تفکری ضد مدرنیته معقتد برین این هستند که مدرنیته یک ماهیت دارد و در حقیقت امر صاحب یک ذات است و این ذات در متن و ماهیت خویش مضمون و ادبیات غیر عادلانه و ظالمانه را ؛ احمال میکند ؛ این ذات بخاطر استتار و کتمان چهره واقعی اش که همان ستم ؛ اجحاف و بهره کشی از انسانهاست بر عکس با شعار فریبنده هومانیزم و بشر دوستی ؛ خود را تزئین داشته و صور دیموکراسی را با خود حمل میدارد ؛ در حالیکه این ذات یک ذات غیر دینی و ضد الهی میباشد که دقیقآ ازین زاویه و منظر ؛ میتوان گفت که موجب گمراهی بشرمیشود که این در یک بیان وجه نظری مدرنیته است .؛ اما از نظر عملی در تحقق پروسه های عینی و تاریخی ؛ ضد مدرنیته ها ایقان بدین میاورند که ؛ مسیر و راه ها و طرقی را که مدرنیته طی نموده و یا می پیماید ؛ در واقع به ویرانگری جامعه منتهی میگردد ؛ مسیر وی مسیر ویرانگری بوده که بشر از اصالت و حقیقت خود حاشیه رانده میشود و به ابزار بیش تبدیل نمیگردد و اینجاست که با قاطیعیت میتوان حکم زد که مدرنیته ویرانگر است .

در بخش تعامل نقادانه با مدرنیته ؛ ضد مدرنیته ها ایقان بدین میاورند که مدرنیته در اواخر قرن نزده هم به لحاظ یک ماهیت ؛ به تمامیت رسیده ووجود تاریخی غرب مدرن ؛ دچار یکنوع انحطاط و تششت گردیده است ، با انکه سیطره غرب در جوامع شرقی کماکان در حالت توسعه و گسترش دیده میشود اما مدرنیته از درون گندیده و فرسوده شده است .

ضد مدرنیته ها اذهان دارند که در جوامع ما شرقیها از اوایل قرن بیستم با این موج استیلاگرانه مدرنیته مواجه هستیم با انکه تا هنوز به این توفیق توصل نه جسته ایم که به دلایل گونه گونه با این موج در تقابل به ایستیم اما با تآسف که یک صورت بندی شبه غرب زده گی در جوامع ما در حالت ایستلاگری عرض اندام میکند ؛ با اینکه ضد مدرنیته ها باور خاراین دارند که غرب خود دچار یک فرسوده گی و از هم پاشیده گی بوده و دامنه ان آنروز تا روز گسترده تر شده است ، اما با طینت و طبیعتی که دارد بازهم به استیلا و یورش خود برای فاسد کردن جوامع شرقی ؛ از حرکت نمی ایستد .

اما حامیان مدرنیته برعکس استلال فوق ؛ چنین اندیشه میکنند :

انها اعتقاد و باور بدین دارند که در کجای جامعه و در کدام گنگره معتبر مدنی فرهیخته گان ؛ روشنفکران و اهل کتاب و قلم باهم در یک تقاطع علمی ؛ در کنکاش و مداقه بحث سنت و مدرنیته ؛ گردهم امده و بدین فیصله رسیده اند که چه مقدار از مدرنیته را جذب و چه مقدار ان را به زباله تاریخ بریزیم ؟ ؛ در کدام بحث و اسامبله های مدنی به این نتیجه رسیده ایم که چه مقدار مدرنیته خوب و چه مقدار ان بد است ؟ ؛ و یا بر عکس ان چگونه به صیانت و تحفظ سنت ها بپردازیم .

در یک نگاه سطحی برداشت چنین است که چنین بحث هایی نه تنها در جامعه ما ؛ بلکه حتی در جوامع مدرن غربی نیز وجود نداشته است .

پس این مدرنیته اگر بحیث یک پروژه نبوده و در یک گفتمان پایه های و محمل های شالوده گذاری نشده ؛ پس چه است ؛ مدرنیته برعکس انهایکه فکر میکنند که پایه ها و اساسات ان ساخته شده ؛ نه بلکه یک جریان و یا فرایند تاریخی است .

بهمین جامعه خود بایک نگاه ژرف ببینیم که ما مدرنیته را از کجا بدست اوردیم ؛ بدون شک و تامل میتوان گفت که تولید و فراورده جامعه مدرن غربی است که ما از مدل انها کاپی برداری نموده ایم .

ببینید قوای ثلاثه دولت رااز کجا الهام گرفته ایم ؛ همین انتخابات که طی هر چار سال یکبار شخصیتی را بصفت رئیس جمهور اینده کشور تعین میکنیم از کجا بدست اورده ایم ؛ همینکه رئیس جمهور در برابر قانون پاسخگو میباشد از کجا الگو گرفته ایم ؛ اینکه همین رئیس جمهور با تمامی اعضای کابینه اش در برابر مجلس پاسخگو هستند ؛ این متداول را از کجا بدست گرفته ایم ؛ دانشگاه ؛ رادیو ؛ تلویزیون ؛ مخابرات ؛ برق ؛ تراکتور ؛ موتر و وسایل و تجهیزات نظامی و ده های دیگر را از کجا بدست اورده ایم ؟؟؟ ؛ پاسخ روشن است که همه را از غرب بدست اورده و یا الگو برداری نموده ایم ؛ به اینها میگویند فرایند تاریخی مدرنیته ؛ ایا ما میتوانیم ازاینها فرار کنیم ؟ ؛ فرار از مدرنیته بمثابه نفی تمامی پیشرفت وآ اسایش بشری است ؛ نه گفتن و رد مدرنیته بمعنی اینست که ما رفاه نمیخواهیم؛ برق موتر و کمپیوتر و تمدن را نمی پذیریم ؛ فرا رکه محتمل نیست اما تانی و مقاومت در برابر شان تا حدی محتمل است که سنت گرایان نه تنها حالا حتی در همان غرب هم با سخت جانی تسلیم مدرنیته شدند اما در جامعه ما مدرنیته در تقابل با سنت ؛ چندین بار سرکوب شده و سنت گرایان بدفاع قاطع از مرسومات کهنه و فرسوده برخاسته و مدرنیته را سرکوب نموده اند که در بخش دوم همین نوشتار ما دیدیم که سنت گرایان با تمام قصاوت و بیرحمی علیه شاه امان الله برخاستند و نهضت مدرنیته را به حیله های که گویا دین و اسلام در خطر است ؛ سرکوب نمودند ؛ استفاده از دین در کشور بهترین وسیله بوده در اختیار ضد مدرنیته ها که عین شگرد در زمان داود خان کم و بیش بمشاهده رسید و در دوران حاکمیت حزب دیموکراتیک خلق این ضدیت به اوج خود رسید و سنتگرایان به بهانه اینکه دین در خطر است ؛ حاکمیت ان حزب را سرنگون ساختند .

من بدین باور اعتقاد خارایین دارم که مدرنیته بازهم سر بلند خواهدکرد و جامعه نمیتواند ازآنان فرار نماید .

نظریات مدرنیته بویژه بعد از کودتای داود خان ؛ وارد بحث های جدی مجامع روشنفکری گردید و جوامع روشنفکری و احزاب چپ با نفوذ در ساختار های حکومت داود خان خواستند وارد یک مرحله جهشی شوند که جامعه و جهان پیرامون افغانستان برای ان جهش و تحولات واقعی اماده گی نداشت که در نتیجه با یک چرخش 180 درجه دکتاتور وقت داود خان مواجه گردید و تمام دستگاه دولتی را از وجود همه عناصر تحول طلب و چپی یکسره نموده تا بعدآ به دستگیری و سرکوب انها اغاز نمود

یک مسله را و حتی یک تفکر ضد مدرنیته را نباید از متن جامعه فراموش کرد ؛ در جامعه ما جریانهای ضد مدرنیته چنان قوی و خشن هستند که همیشه خواسته اند سر مدرنیته را از بدنش جدا کنند ؛ همین جریان های اخوانیت و طالبان یکی از بارزترین نمونه های آن میباشد .بویژه در بهبوبه کنونی ؛ جریان طالبان بمثابه یکی از جریانهای متحجر و فناتیک درین عرصه بسیار فعال و با قصاوت و بیرحمی تمام دست و آستین برزده تا سرو تنه مدرنیته را از بدنش جدا نمایند .

این جریان و بعضی جریان های مثابه دیگر در حقیقت امر بصورت کل ضد مدرنیته بوده و با مدرنیته نه تنها مشکل دارند بلکه، مدرنیته را اصلآ قبول ندارند و بعضی جریان های موازی و نرم تری از انها نیز بهیچ وجهه با مدرنیته همنوایی نداشته و حتی بصورت گزینشی چه از نظر معرفتی ؛ چه از نظر ارزشی -وجوهات و نسبتهای مدرنیته را قبول ندارند .

علمای ضد مدرنیته چنین می اندیشند :

مدرنیته یک خلاف است و مدرنیته یک تراژیدی است .

بیایید یکمقدار عمیقتر به کندو کاو فکری ؛ متفکران ضد مدرنیته بپردازیم که اینها مدرنیته را چگونه می بینند ؟

منتقدین مدرنیته معتقد برین اند که غرب و غرب گرا ها در ماهیت امر تحت شعار مدرنیزم ؛ جوامع شرقی را غرب گرا و سرمایه سالار بسازند .

انها معتقد براین اند که مدرنیته انسان را تهی از معنویات نموده و انها را به بوزینه ای سود انگار و خود محور مبدل نموده و هر انسان را وامیدارد که تنها برای خود فکر کند نه برای اجتماع .

انها برین باورند که انسانهای برون امده از درون مدرنیته یک انسان خود محور و سود محور بوده که خود را همیشه در رقابت دیگران می بیند و اینجاست که این نوع از رقابت ؛ سود محوری و خود محوری ؛ انسان را از ماهیت اصلی و ذاتی اش که همان هیومانیزم واقعی است ؛ خالی ساخته دچار توهم و از خود بیگانگی میسازد .

انها همچنان اذعان میدارند که :

با گام های بجلو مدرنیته و تکامل آنان به پله های بالاتر و مدارج عالی تر و معاصر تر و تمدن گرایی لجام گسیخته ؛ رابطه انسان نه تنها با جامعه و همنوع خویش ،بلکه با خانواده اش به سردی و انجماد میگیراید و اینجاست که این رقابت ها و تمدن گرایی ها خانواده را به فروپاشی و افول رهنمون میشود ؛ بحران اجتماعی پدید میاید ؛ فاصله های طبقاتی ظهور میکند ؛ فقر فراگیر میشود و بالاخره انسان بیک موجود از خود بیگانه بی روح و بی احساس مبدل میگردد که صرفآ برای زنده ماندن خود و خانواده خود فکر میکند ؛ خانواده هم نه به مفهوم وسیع ،بلکه فشرده آن فقط زن و فزرندان خود و بس واین فرایند در غرب بسیار دست و پا گیر شده و جامعه بی روح و دچار یک توهم زده گی شدید شده است .

بناء میتوان گفت که مدرنیته یک ماهیت تاریخی است که این ماهیت تاریخی بشر را بیک روزگار کشانیده که میتوان آنرا به روزگار فلک زده گی تعریف کرد .

آگاهان ضد مدرنیته در افغانستان ؛ مدرنیته را در تحت شعار هیومانیزم و حقوق بشر منحیث یک ابزار و تحفه وارداتی غرب پنداشته اذعان میدارند که :

در کشور ما افغانستان که یک کشور بسته سنتی میباشد ؛ حقوق بشر منحیث یک ابزار و تحفه وارداتی غرب بوده که ریشه در اندیشه های سیکیولارستی غرب دا شته و بیشتر بر محور اهداف غرب بنا یافته است .

بسیاری از سنت گرایان برین باورند که واژه « حقوق بشر » حاصل تحولات اجتماعی ؛ فرهنگی و سیاسی غرب بوده ؛ چون آن تحول و تغیر در غرب پدید امده و ربطی به جهان اسلام ندارد تا برسمیت شناخته شود .

سنت گرایان حقوق بشر را ؛ دامی میدانند که برای شکار جهان سوم ساخته و پهن شده است و غربیها میخواهند ازین طریق وارد عرصه شوند و دینداری مردم مسلمان را به چالش کشند و در کنار فرآورده های علمی – فنی خویش فرهنگ , سیاست و خواسته های خود را نیز بر ما تحمیل نمایند .

حالا این نظریات سنت گرایان چقدر مقرون به حقیقت است یا نه – بحث مورد ما نیست .اما انچه که متبین است اینست که در جامعه غربی اگر حتی از حقوق بشری استفاده ابزاری هم صورت گیرد « حق » در آن مقدم و محوریت دارد . چون در جهان سنت تقدم بر تکالیف انسان است نه حقوق آن- یعنی یک مسلمان سنتی بیشتر با تکالیف سرو کار دارد ،در حالیکه بعد از دوران روشنگری حق محوری در رآس اهداف اصلی انسان غربی وجود دارد بنابرین یکی از تفاوت های جهان سنت با جهان مدرن از همینجا منشا میگیرد .

سنت ؛ تکلیف محور و تجدد ؛ حق محور است .

پی نوشتها :

محمد نصیر مهرین « یک بررسی فشرده ازحکومت های افغانستان از 1919به بعد »

سنت و مدرنیته اثر دکتر صادق زیبا کلام

ویکی پیدیا دانشنامه ازاد

سراج االاخبار و اغاز مطبوعات مدرن

November 24, 2013 in سیاسی
محمد عالم افتخار:اکرم اندیشمند وگذر ازفرهنگ جهالت ولجاجت

محمد عالم افتخار:اکرم اندیشمند وگذر ازفرهنگ جهالت ولجاجت

 rafiq aftekhar

 

* باور هایی که فرهنگ بربریت را شکل میدهد!

* سیر تکاملی فرهنگی؛ از یک نقطه صفری آغاز شده است

* چونی و چرایی نفوذ و نهادینه شدن فرهنگ در فرد بشری

* آنچه “کودکان جنگلی” برملا کردند

 

 

                                           ”عاقبت گرگ زاده؛ گرگ شود    گرچه  با آدمی بزرگ شود!”

                                           آدمی زاده هم؛ چو  گرگ شود؛     گرکه با گرگ ها بزرگ شود!

 

                                                            *****

                                                    خدایتعالی در چارکتاب یک حدیث انداخته است که:

                                                     ای مردم؛ خوب کنید، بد مکنید!

                                                                                            (طنز مردمی)

 

به سلسله حمایت های مالی از کار روشنگرانه اینجانب؛ اخیراً محترم حبیب الله “شهید” از مونشن آلمان 100 یورو به وسیله دوست عزیزم احمد ضیاء نظامی ارسال داشته اند که از هر دویشان ابراز سپاس و قدر دانی ویژه می نمایم. و اما بعد:

 

محترم محمد اکرم اندیشمند؛ از نادر دانشمندان و “اندیشمندان” افغانستان معاصر است. ایشان طی مقالات خیلی ها وزین متعدد در سایت های انترنیتی و مطبوعات چاپی و نگارش و تألیف و بیرون دادن کتاب هایی چون “سال های تجاوز و مقاومت”، “جنگ نفت”، “فتح کابل و سقوط رژیم کمونیستی”، ” نهضت های اسلامی و جهان اسلام …”، “صبح کاذب” وغیره به مثابه شخصیتی متبارز شده اند که به نیروی اندیشه و قلم و روشنگری برای تحولات اجتماعی و فکری و روانی در جوامع بشری و منجمله در افغانستان کتاب نخوان و کتاب ستیز و علم گریز… ارج و بهای بلند میگذارند.

با اینکه ایشان وابستگی های ایدیالوژیک و تنظیمی با جمعیت اسلامی و جریان «جهاد و مقاومت» داشته اند و دارند؛ به سخن مقبول خودشان؛ یکی از آن همردیفان انگشت شمار خود استند که از « فرهنگ جهالت و لجاجت» سردمداران و قوماندانان و قلدوران معلوم الحال فراوان این روند و ردیف؛ «گذر» انجام داده اند و یا هم مانند بسی فرزندان دیگر این مرز و بوم که بنابر جبر ها و انگیزه هایی به ایدئولوژی ها و تشکلات سرسام آور 4 ـ 5 دهه پیش جذب شده بودند ولی هرگز آنها را به “فرهنگ جهالت و لجاجت” برای خویش مبدل نکردند؛ محترم اکرم اندیشمند نیز به یمن استعداد ویژه؛ هیچگاه در منجلاب “فرهنگ جهالت و لجاجت” نیافتاده بوده اند که ناگزیر باشند از آن “گذر” نمایند.

به هرحال با حفظ کمال احترام و تقدیم بهترین شادباش ها و سپاس ها خدمت این عزیز فرهیخته؛ خویشتن را سعادتیار می یابم به عرض برسانم که من؛ فیض و برکت ویژه ای از یک مقاله اخیر ایشان حاصل کردم.

مقاله متذکره «گذر از فرهنگ جهالت و لجاجت به فرهنگ انتقاد گرایی و اشتباه پذیری» فرنام دارد و من آنرا در ویبسایت خیلی وزین و پربار و سیر خواننده “کوکچه پریس” مطالعه کردم؛ البته میدانم که صفحات سایت های زیاد دیگر را هم مزین ساخته است!

http://www.kokchapress.com/index.php/report-analisies/11882-گذر-از-فرهنگ-جهالت-و-لجاجت-به-فرهنگِ-انتقادگرایی-و-اشتباه-پذیری.html#.Uo2h2l-6bIU

 

مایلم قبل از ورود به اصل موضوع؛ شما را در جریان تجربه مشخصی بگذارم که ایشان در این مقاله حکایت فرموده اند و چه بسا انگیزه نگارش مقاله؛ نیز همین تجربه مشخص و جالب و جذاب میباشد:

********

دوهفته قبل که شماری از زنان عربستان سعودی برای عبور از ممانعت رانندگی زنان پشت فرمان موتر ها نشستند و در جاده های ریاض به رانندگی پرداختند، یکی از هموطنان در فیسوبوک خود نوشت که در اسلام عزیز رانندگی زنان به خاطر رعایت حجاب اسلامی حرام است. (تکیه ها از من میباشد)

وقتی در بحث بر سر این موضع برایش نگاشتم که جمعیت مسلمانان جهان به یک ملیاردو سیصد هزار نفر میرسد که در پنج قاره دنیا زندگی می کنند. از میان 57 کشور اسلامی دنیا که عضو کنفرانس کشورهای اسلامی هستند، تنها عربستان سعودی به زنان حق رانندگی نمیدهد؛ در حالی که سایر کشورهای اسلامی و جوامع مسلمانان رانندگی زنان را حرام تلقی نمی کنند. ده ها هزار و شاید صد ها هزار زن و شمار زیادی از آنها با داشتن حجاب در شهر های چون: قاهره، جاکاراتا، کوالالامپور، تهران، بغداد، الجزیره، رباط، تونس، دمشق، دوبی، خرطوم، کراچی، لاهور، دهلی، انقره، استانبول، و سایر شهرهای که مسلمانان اقامت دارند، رانندگی می کنند.

وقتی برایش نوشتم که شما با این فتوا که اسلام عزیز رانندگی را برای زنان مسلمان حرام میداند، زندگی را در شهرها به این جمعیت عظیم و عزیز مسلمانان نا عزیز نسازید، در پاسخ نوشت که اگر رانندگی برای زنان حرام نیست، یک آیتی از قرآن و یا حدیثی از پیغمبر اسلام(ص) بیاورید که رانندگی را به زنان حلال و مشروع گفته باشد.

در حالی که آن شخص به خوبی می داند که پدیده ی موتر و رانندگی به بیشتر از یک قرن قبل بر نمی گردد.

 *********

این کمترین؛ به واقع هم درین مقاله؛ به همین تجربه مناظره ای علاقمندی و تمرکز دارم. لزومی ندارد که ما اینجا شخص طرف بحث جناب اکرم اندیشمند را بشناسیم و با در نظر داشت شخصیت شخیص اوشان؛ حرف و حدیثی پینه و بخیه کنیم.

در پی خوانش نوشته جناب اندیشمند نیز متوجه میشویم که آن محترم؛ علی الرغم شخصیت و فردیت  خاصش؛ مظهر یک تیپ غالب اجتماعی و فکری است که به خصوص در کشور های نامنهاد اسلامی از قماش میهن من و اندیشمند صاحب؛ کمیت 90 درصدی و شاید هم بالاتر از آنرا دارا میباشد.

من و اندیشمند صاحب؛ کافیست یک “نگاه خریداری” به یاران و پیشوایان دیروزی و امروزی خود بیاندازیم که گویا گل های سرسبد جامعه اسلامی افغانی بودند و استند ولی در واپسین تحلیل؛ اکثریت مطلق شان؛ هیچ فرق قابل اعتنای علمی و فکری و فراستی با همان که ازش؛ خواسته اند توسط حرام و حلال و تکفیر و تفسیق؛ زندگی بر میلیونها آدم مسلمان را؛ «ناعزیز» نگرداند؛ نداشته اند و ندارند!

به گمانم در واقع نیز؛ اگر شخص شخیصی با نوشتن کامینت و نظر و تبصره ای مثلاً در فیس بوک بخواهد یا بتواند زندگی را “به جمعیت عظیم و عزیز مسلمانان؛ ناعزیز” بگرداند؛ وای از آنان که با در انحصار داشتن منبر های مساجد و مقامات «جهاد و مقاومت» و رسانه های نیرومند سمعی و بصری همچون تلویزیون های ماهواره ای…عین عمل و تلقی و تلقین و تحکم و «لجاجت» را به ضریب های تصاعدی و در گستره های توده های میلیونی عوام انجام می دهند!

اینکه جناب اندیشمند ناگزیر اند از همه آنچه که اقلاً در 40 سال اخیر در منابر و مجالس و مقابر گذشته است و میگذرد؛ در بیانات و اکشن ها و خرام های ارباب “جهاد برحق” و خون و شهادت و مدعیان نمایندگی از خدا و پیامبر و اسلام منعکس شده است و میشود  و در رادیو تلویزیون ها و رسانه های کثیر الساحه درون مرزی و برون مرزی شان ساخته و بافته و پخش و پاشان میگردد؛ با اغماض «گذر» کرده و یک کامینت شخص مجهول الهویه را مورد توجه و تمسک قرار دهند؛ برای بنده چندان عجیب وغیر قابل درک نیست.

بدینجهت؛ میخواهم از همین تجربه معرفتی و روشن اندیشانه و روشنگرانه جناب اندیشمند؛ کمال بهره را ببرم و با شما عزیزان یکجا ببینم؛ آیا استنتاجی که جناب اندیشمند؛ از همین تجربه کرده اند؛ چقدر دقیق و وارد و صایب است و آیا این استنتاج و در عقب آن بینش و منطق عقلانی و معرفتی که وجود دارد؛ میتواند ره به جایی ببرد و مثلاً میتواند در شب دیجور«فرهنگ جهالت و لجاجت» کم از کم خط “بز روی” را فرا روی ما و جوانان ماـ از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب میهن ـ بگشاید؟

خوب دقت فرمائید:

جناب اندیشمند؛ در برابر این احتجاج که « اگر رانندگی برای زنان حرام نیست، یک آیتی از قرآن و یا حدیثی از پیغمبر اسلام(ص) بیاورید که رانندگی را به زنان حلال و مشروع گفته باشد.» میفرمایند:

در حالی که آن شخص به خوبی میداند که پدیده ی موتر و رانندگی به بیشتر از یک قرن قبل بر نمیگردد.

بدین ترتیب؛ جناب اندیشمند؛ اینجا اوج یا اقلاً نمونه بارز از«فرهنگ لجاجت» را می یابد یعنی اینکه آن شخص با وصف اینکه میداندپدیده ی موتر و رانندگی به بیشتر از یک قرن قبل بر نمیگردد.” لجاجت میکند!

آیا واقعاً چنین است؟

آیا واقعاً اینکه بدانیم “پدیده ی موتر و رانندگی به بیشتر از یک قرن قبل بر نمیگردد.” میتواند موجب شود که ما در معتقدات میراثی خود دایر بر اینکه اسلام دین آخرین و کاملترین است و همه چیز آدمیزاد (درهمه عالم بشری!) تا قاف قیامت توسط قرآن و حدیث و سنت و 14 معصوم وغیره اکمل و اتمم گردیده است و هیچ علم و فنی در آسمانها و در زمین نیست که در قرآن و در اسلام عزیز نباشد؛ شک و تردید داشته باشیم و برای باز اندیشی و باصطلاح “اجتهاد” در آن؛ مصمم و توانا گردیم؟

وقوف به دانشمندی و دانش پذیری جناب اندیشمند:

من البته متیقنم که جناب اندیشمند؛ خود از آن قلمزنانی نیست که علی الرغم ادعای اندیشمندی و دانشمندی؛ مثلاً از قوانین جاذبه عمومی فرار کرده یا نسبت به آنها اشمئزاز نشان میدهند محض به دلیل اینکه کاشف و واضع و مدون آنها نیوتن یهودی است یا از قوانین «ارزش اضافی» و دنباله های آن؛ که از آن کارل مارکس لامذهب میباشد وغیره.

علوم ساینتفیک؛ مانند اساطیر و افسانه ها و عنعنات و رسوم؛ خصلت های خرده فرهنگی ندارند و به قوم و قبیله و نژاد و مذهب خاص؛ متعلق نیستند. در همه جاییکه «بشر خرد ورز»؛ بود و باش و زیستار دارد؛ 2+2 (هجنس)= 4 میشود. در همه جا؛ سیب که از درخت رها گردد؛ بر زمین جذب گردیده و سقوط میکند؛ کارگر صنعتی در هر قوم و قبیله و نژاد و مذهب خاص؛ تحت شرایط کار مزدوری «ارزش افزوده» تولید میکند و سرمایه های فوق قارونی این زمانی؛ اگر غارتگری های عیان و نهان را نادیده گیریم؛ در آخرین تحلیل از همین «ارزش افزوده» انباشت میگردد ـ ارزشی که به کارگر منحیث مزد و مزایا پرداخت نمیشود و به جیب سرمایه دار میرود؛ ارزشی که مازاد همه گونه مصارف و خدمات و استهلاک ماشین آلات وغیره است که صاحب سرمایه متقبل گردیده، ارزشی که مازاد همه آن حد معاش و امتیازات مشروع کارفرما و صاحب سرمایه است که منحیث مدیر و رئیس وغیره مستحقش میباشد…!

قانون «ارزش اضافی» در همه انواع شیوه ها و مناسبات تولیدی به شکلی از اشکال صادق است و لهذا محضاً قانون اقتصاد و تولید سرمایه داری هم نیست.

اینگونه؛ اکتشافات در عرصه های دیگر که منجمله علوم روانشناسی، بشرشناسی، جامعه شناسی، فرهنگ شناسی، دین شناسی، اسطوره شناسی، باستانشناسی وغیره را به وجود آورده اند؛ خصلت جهانی و سراسر بشری دارند و دانشمند و “اندیشمند”ی مانند جناب اکرم اندیشمند؛ نمیتواند آنهمه را نادیده بگیرد و بازهم دانشمند و “اندیشمند” باشد و سایران را به “گذر از فرهنگ جهالت و لجاجت” به چه و چه دعوت بفرماید و انتظار هم داشته باشد که دعوتش مستجاب گردد و نتیجتاً دنیا گل و گلزار شود!

اینجاست که من مقاله یاد شده جناب اندیشمند را؛ سزاوار بررسی و دقت و تأمل یافتم؛ چرا که چکیده کدام خامه نو پرداز نیست؛ تراویده از خامه و از مغز و دماغ شخصیت بزرگ و معروفی است و آنهم روی یک روند سخت گسترده فکری ـ روانی طی یک تجربه مشخص ترکیز دارد.

خود طرح چیزی به عنوان «فرهنگ جهالت و لجاجت» ایجاب میکند که شخصیت “اندیشمند” مطرح کننده؛ باید تعریفی علمی جامعه شناسانه و فرهنگ شناسانه ـ و مزیداً روانشناسانه ـ از آن به دست دهد.

اذعان باید کرد؛ ما در کُل هنوز به مرحله «تعریف ها» و تحدید و تخصصی و قرار دادی ساختن واژه ها در زبان فارسی دری نرسیده ایم. منجمله “فرهنگ”؛ متأسفانه واژه هزار چهره و هزار مفهوم است؛ حتی در همین مقاله کوتاه جناب اندیشمند؛ این واژهِ بدبخت و بدبختی آور؛ به چندین معنی به کار برده شده است!

البته در اکثریت مطلق 95 درصدی بیانات و مقالات و موعظه ها و عربده ها… وضع به همین منوال میباشد؛ ولی همچو واقعیتی لزوماً به نخبه ای مانند اکرم اندیشمند هم نباید مجوز دهد که عوامگری متداول پیشه نماید.

شاید شماری از عزیزان؛ اینجا اعتراض بفرمایند که اندیشمند صاحب؛ تعریف خود را از«فرهنگ جهالت و لجاجت» داده و برابر نهاد آن را هم خاطرنشان فرموده اند که «فرهنگ نقد گرایی و اشتباه پذیری» است؛ ملاحظه کنید:

 

باور هایی که فرهنگ بربریت را شکل میدهد:

 

“تأکید و اصرار بر درستی و حقانیتِ یک اندیشه و باور با برداشت و تحلیل های مبتنی بر آن در مسایل و مباحث مختلف سیاسی و اجتماعی، ناشی  از تسلط فرهنگ عقب مانده، نابرده بار، خردستیز و هنجار گریز است که آنرا میتوان فرهنگ جهالت و لجاجت نامید؛ فرهنگی که ریشه در افکار و عنعنات بدوی دارد.

پرهیز از نقدگرایی و اشتباه پذیری و پافشاری بر حقانیت و سلامتِ افکار ناسالم و رفتار نادرست و مجرمانه  ناشی از چنین فرهنگ عقب مانده و بدوی است. فرهنگ جهالت و لجاجت با خردگرایی و عقلانیت سرِ ناسازگاری دارد. بجای مدارا و تسامح، ستیزه جویی و خشونت پروری را ترغیب و ترویج می کند و بجای ایجاد ذهنیتِ بازنگری در تفکر و رفتار آدم ها، انتقام جویی، کینه توزی، تمامیت خواهی، تکبر و بیداد گری را در وجود آنها می پروراند.  

“جورج فریدمن”(متولد سال1949) نویسنده و استاد علوم سیاسی در امریکا و مسئول مرکز استراتژیک استراتفور در این کشور این بینش را در فرهنگ یک جامعه، “فرهنگ بربریت” می نامد که به باور او این حالت در انعکاس مراحل یک فرهنگ، نخستین حالت است.

وی در مورد ویژگی این فرهنگ و باور های که فرهنگ بَربَریت را شکل میدهد می گوید که بربرها به این باور هستند که قانون(سنت ها و رواج های متدوال نامکتوب در میان آنها)روستای محل زندگی شان قانون برحق است.

آنها مخالفت با قانون و یا راه و روش خود را نادرست و قابل نکوهش میدانند و با این باور، تحمیل فرهنگ خود را بر دیگران به عنوان حقیقت یک امر طبیعی و الزامی می پندارند.”

***********

ملاحظه میفرمائید که از مجموع این جملات و احکام و فرمایشات؛ کسی از مفهوم مشخصی که فرهنگ باید داشته باشد؛ سر در نمی آورد:

 ـ فرهنگ عقب مانده، نابرده بار، خردستیز و هنجار گریز

 ـ فرهنگی که ریشه در افکار و عنعنات بدوی دارد

 ـ فرهنگ جهالت و لجاجت با خردگرایی و عقلانیت سرِ ناسازگاری دارد. بجای مدارا و تسامح، ستیزه جویی و خشونت پروری را ترغیب و ترویج می کند و بجای ایجاد ذهنیتِ بازنگری در تفکر و رفتار آدم ها، انتقام جویی، کینه توزی، تمامیت خواهی، تکبر و بیداد گری را در وجود آنها می پروراند.

 ـ “جورج فریدمن” این بینش را در فرهنگ یک جامعه، “فرهنگ بربریت” می نامد و بربرها به این باور هستند که قانون(سنت ها و رواج های متدوال نامکتوب) روستای محل زندگی شان قانون برحق است.

شما میتوانید در همه اینجا ها؛ واژهء «فرهنگ» را بردارید و عوض آن مثلاً واژه های «ذهنیت»، «خُلق و خوی»، «بینش و منش» ، «رسم و عنعنه» وغیره را بگذارید و ببینید که هیچ تغییری در معانی و مفاهیم کلی و گنگ و مبهمی که هست؛ نمی آید. ولی با واژه های «خردگرایی»، «نقد گرایی»، « اشتباه پذیری» و «بربریت» نمیتوانید؛ چنین دخل و تصرف و تعویض و تبدیل را انجام دهید؛ چرا؛ با اینکه جناب اندیشمند از آنها تعریفی به دست نداده اند؛ معهذا آنها واژه های تعریف شده و جا افتاده میباشند.

در سطر های بالا بخصوص واژهِ «بَدَوی» خیلی ها اهمیت دارد.

 به راستی چرا؛ فرهنگ جهالت و لجاجت مورد نظر جناب اندیشمند؛ ریشه در افکار و عنعنات بدوی باید داشته باشد؟

میدانیم که «بَدَوی»؛ آغازینی و اولیه معنا دارد و آنهم عطف به نوع بشر میباشد و نه به سایر زنده جانها. آیا این بدان معنی نیست که بدوی ها یعنی بشر اولیه؛ فرهنگی به مراتب بدتر از فرهنگ جهالت و لجاجت مورد نظر اندیشمند صاحب داشته اند؟

چرا که آنچه مورد نظر جناب اندیشمند است؛ خودِ همان فرهنگ بدوی نیست؛ صرف ریشه در افکار و عنعنات بدوی یعنی  فقط  ریشه در یکی از اجزای فرهنگ بدوی دارد.

 

سیر تکاملی فرهنگی؛ از یک نقطه صفری آغاز شده است:

 

اگر چنین است پس تاریخ بشر؛ دارای یک سیر تکاملی فرهنگی است که بالترتیب از یک نقطه صفری آغاز شده، تدریجاً رشد کرده، کمال و غنا یافته رفته است. لذا دست کم در مناطقی از جهان ما؛ فرهنگ تکامل یافته تری محقق شده است که دارای عناصر «خردگرایی و عقلانیت»، «مدارا و تسامح» و پذیرش حقوق و منزلت های بی پیشینه برای فرد بشری و منجمله برای زن میباشد که حق راننده گی برای زنان جزئی از این فرهنگ تکامل یافته معاصر است و همین فرهنگ نیز متقابلاً ” عقب مانده، نابرده بار، خردستیز و هنجار گریز” نیست، “ستیزه جویی و خشونت پروری را ترغیب و ترویج” نمی کند؛ “در تفکر و رفتار آدم ها، انتقام جویی، کینه توزی، تمامیت خواهی، تکبر و بیداد گری را” نمی پروراند….

آری! چنین فرهنگی در دنیای بشری ما هست ولی در افغانستان و جهادستان و طالبستان و قومستان و قبایلستان ما نیست. و حتماً در هرکجا که جهادستان و طالبستان و قومستان و قبایلستان و نژادستان وجود دارد؛ از فرهنگ غیر بدوی و تکامل یافته؛ چندان خبری نخواهد بود. نتیجه اینکه درین گونه سرزمین ها؛ “فرهنگ جهالت و لجاجت” سلطه دارد که «بدوی» و چه بسا که بسیار بد «بدوی» است که تقریباً همه آنچه را که فرهنگ تکامل یافته معاصر دارد؛ این فرهنگ بسیار بدوی ندارد!

لهذا به راستی پرسیدنی است که بالاخره؛ خود فرهنگ چیست و چند تاست؟؟

در گام نخست؛ فرهنگ؛ می باید چیزی باشد که هم «بدوی» و هم «تکامل یافته و پیشرفته» را به یکسان افاده کند و در بر بگیرد.

برای اینکه؛ درین سطح و سویه؛ فرهنگ را بشناسیم و تعریف کنیم؛ باید بشر را بشناسیم و تعریف کنیم!

چرا که در جمله کم از کم 30 ملیون نوع موجود حیه روی زمین؛ تنها و تنها و تنها بشر است که فرهنگ دارد. ولی فرهنگ نزد بشر؛ معلول است نه علت. علت اینکه بشر؛ فرهنگ تولید میکند و میتواند فرهنگ تولید کند عمدتاً حد بلند تکامل یافته گی دماغی اوست که در روند “تنازع بقا” و کشاکش زندگانی و مرگ یا کار و مبارزهِ علی الدوام؛ میسر آمده است.

در اثر این تکامل یافته گی و منجمله 3 برابر بزرگتر شدن مغز بشر نسبت به سایر جانوران تکامل یافته تر؛ این موجود حیه قادر گردید که از مدار «اتوماتیسم غریزی» فرا بجهد و صاحب قوای تخیل و تفکر سازنده و اراده و انتخاب غیر قابل مقایسه با دیگر جانوران گردد.

لهذا فرهنگ که بشر توانسته است تولید کند و سایر جانوران نه؛ در عامترین و درست ترین مفهوم عبارت میشود از همه آن چیز های مادی و معنوی که نوع بشر تولید و فراهم کرده است؛ چیز هایی که در عالم محضاً غریزی و حیوانی انباز و همانند ندارد و نمیتواند انباز و همانند داشته باشد. درین مفهوم «جهالت و لجاجت» همانقدر فرهنگ است که دانش و دانایی و مسالمت و برده باری و نقدگرایی و اشتباه پذیری فرهنگ میباشد!

مگر واقعیت سرسخت است که همه آحاد نوع بشر در آنِ واحد دارای عین توانایی ها و دارایی های فرهنگی نبوده اند و نشده اند.

اینکه کتله ای به غنا و وفور نعمات و ثروت های فرهنگی رسیده و کتله ای در حضیض فقر و بدویت فرهنگی باقی مانده است؛ عوامل متعدد و شاید هم بیشمار دارد که عوامل جغرافیایی و اقتصادی ـ تولیدی از عمده ترین آنهاست.

به هرحال؛ ما چیز شسته و روفته و تر و تمیز واحدی به نام و به معنا و مصداق «فرهنگ نوع بشر» نداریم؛ بلکه درست به اندازه قبایل و عشایر و خیل ها و تبار ها و نژادها و دین ها و مذهب ها و فرقه ها و زبان ها و احیاناً «ملت ها»؛ فرهنگ داریم.

اما در درون همه این فرهنگ های متعدد و متکثر؛ به اندازه ها و مقیاس های متفاوت ولی به طور حتم و یقین؛ رگه ها و عناصر و ارزش های تمام بشری و تمام جهانی وجود دارد؛ در نتیجه علی القاعده فرهنگ های تکامل یافته تر و غنی شده تر؛ رگه ها و عناصر و ارزش های تمام بشری و تمام جهانی را بیشتر دارا استند. ولی فرهنگ های نه چندان تکامل یافته ای هم هست که از غنای ارزش ها و عناصر تمام بشری و تمام جهانی سرشاری برخوردار میباشند؛ چنانکه در بخش اندیشه و شعر و ادب حوزه زبان فارسی دری؛ چنین غنای طرف اقبال و استقبال جهانی وجود دارد با اینکه هنوز همه چیز کاوش و تحقیق و کشف و بروز نگردیده است.

فرهنگ ها نه به حساب کمیت عددی نفرات و مردمان مربوط؛ بلکه به حساب غنای علمی و هنری و فنی و حقوقی و اخلاقی و فضیلت شناسانه و زیبایی شناسانه … شان؛ و نیز به احتساب کاربردی مؤفقانه در دوران معاصر بودن شان؛ میتوانند به مقیاس کشورها، به مقیاس قاره ها و سرانجام به مقیاس تمام جهان به خرده فرهنگ ها و کلان فرهنگ ها تقسیم و تحدید شوند.

چه بخواهیم و چه نخواهیم کلان فرهنگ های معاصر در مقیاس جهان امروز؛ همان فرهنگ هایی است که از غنای حد اکثر علوم ساینتفیک و تکنولوژی های پیشرفته برخوردار شده باشند. منظور از علوم ساینتفیک؛ صرفاً کیمیا و فیزیک و بیولوژی و ترمودینامیک و الکترونیک و سیبرنتیک و ژنتیک … نیست بلکه از همه مهمتر و تعیین کننده تر گذار به جهانبینی و جهانشناسی ساینتفیک است؛ گذار به مطالعه و شناخت هستی مادی؛ عالم حیه و خود بشر در پرتو اکتشافات ساینسی است؛ مطالعه و تحقیق ساینتفیک در«بدویت» بشر؛ در ماقبل التاریخ، در تاریخ و در فرهنگ های بشر منجمله با تکنولوژی ها و فنون باستان شناسی و فوسیل شناسی و همانند ها اهمیت و ضرورت مبرم و قطعی را دارا میباشد.

اساس فرهنگ ها بر خطا و اشتباه و اوهام و احلام بوده است:

نسل های امروزی و به طور کلی نسل های پسا اولیه ها و پسا «بدوی» ها؛ چیز هایی از فرهنگ را به ارث می برند یعنی به نحوی دارای سابقه و منبع و مرجعی میباشند؛ ولی فهمیدنی است که نسل های اولیه و بسیار اولیه چنین بخت و اقبالی نداشتند. آنان از صفر و از “هیچ” آغاز کرده بودند؛ آنان به نحوی میتوانستند خیال و حدس و گمان و تلقی و توهم داشته باشند ولی اغلب این خیال و حدس و گمان… و اقدامات بر اساس اینها؛ خطا و اشتباه بود؛ تا جاییکه اندیشمندی چون الکسیس کارل؛ در کتاب «تفکرات برای زندگی» صریح و شجاعانه و قاطعانه نوشت: که با وقوع جهش تکاملی؛ بشر؛ مختار شد که اشتباه کند و به طریق اشتباهات و نتایج آنها؛ تکامل نماید.

اما؛ اگر شانس اشتباه در عمل و عکس العمل اختیاری (غیر غریزی) بشر اولیه با پدیده ها و جریانات محیط پیرامون؛ در نخستِ نخست تا مرز صد در صد بود؛ در تمام دوران چندین ملیون ساله «عصر توحش» بالفرض؛ اوسط این شانس به 99 در صد رسید و در عصر بربریت مثلاً به 98 درصد کاستن گرفت. به عباره دیگر؛ در پایان عصر بربریت به مقیاس جهان؛(عصر بربریت برای مناطق و مردمانی عقب مانده ـ در حد اقل ها نامتمدن ـ؛ هنوز خاتمه نیافته است!) پیشرو ترین مردمان دنیا تنها 2 درصد قادر بودند به گونه علمی و مجرب اندیشه و عمل کنند و متباقی 98 درصد با اوهام و احلام زندگی میکردند.

بدینگونه؛ حتی بهترین فرهنگ هایی که طی دوران عصر توحش و عصر بربریت انباشته گردیدند؛ در آستانه مرحله پائینی «عصر تمدن»؛ نمیتوانستند جز در حدود 2 فیصد؛ صحت و دقت و حقانیت داشته باشند و به همین علت تمامی این فرهنگ ها اساطیری و افسانوی و وهمی و ماورایی بودند.

در سراسر این دوران ها بشر بیچاره؛ مانند کوری بود که در تاریکی با عصایی حقیقی یا حکمی راه میرفت و به مصداق ضرب المثل معروف «کور؛ یکبار عصای خود را گم میکند!» هر فرد و هرکتله وقتا که می پنداشت؛ عصایش را یافته است؛ دیگر آنرا با تمام قوت می چسپید؛ حتی اگر آن عصا در واقع مار افعی هم می بود.

اینگونه؛ محافظه کاری و چسپیدن به سنت و عنعنه و تقلید میمونوار از بزرگان و گذشتگان به اصلی ترین خاصیت فرهنگ های بشری مبدل گردید. همین خاصیت فرهنگ؛ وقتا که عصر تمدن هم آغاز شد و با فراز و فرود هایی در جای جای دنیا به شگوفانی هایی رسید؛ نیز ادامه یافت و باعث گشت که تمدن ها زیاد گسترش نیابند حتی نیروی محافظه کاری فرهنگی؛ موجب اضمحلال بسی از تمدن های شگوفا گردید.

درین سلسله میتوان از مکتوم و مدفون گشتن محصولات مشعشع اندیشه های نوابغ یونان باستان برای مدت بیشتر از یکهزار سال؛ یاد کرد که با رستاخیر سترگ رونسانس در اروپا؛ مجدداً احیا گردید.

خود استیلای سیاه دیکتاتوری چندین قرنه کلیسا بر اروپای قرون وسطی و بر پا داشتن سیستم تفتیش عقاید (انگیزیسیون) با دار و گیوتین و زنده زنده سوختاندن متفکران و اندیشمندان و کاشفان و مخترعان… بد ترین نمونه محافظه کاری و ارتجاع فرهنگی است!

اسقاط و تاراج و تخریب بی امان امپراتوری بزرگ روم توسط قبایل بربر؛ شاخصترین مورد دیگر؛ در زمینه میباشد؛ اینکه چپاولگران عرب در قرن اول هجری سرزمین ها ومردمان متمدن ایران و مصر و شام و عراق و فلسطین…را مورد هجوم قرار داده و تقریبا کلیه آثار مدنیت آنها مانند کتابخانه عظیم اسکندریه را نابود کردند؛ نیز وجوه مشابه با عملکرد بربر های اروپایی دارد.

نمونه دیگر؛ ایلغار بربر های مغولی است که در واقع به آنچه «عصر طلایی» تمدن اسلام موسوم شده بود؛ خاتمه داد و همینطور به رویش های بالنده تمدنی در اویغور و روسیه و بلاد دیگر آسیای میانه.

در کشور خود ما هزاران مورد این بلیه را تاریخ در حافظه دارد که موارد متأخر آن؛ غایله شوم ضد نهضت اصلاحی و دولت ترقیخواه امانی در آغاز قرن بیستم و جهاد های افغانستان برانداز تنظیمی و طالبی در اواخر قرن (که هنوز ادامه دارد) حتی به مقیاس جهانی فاجعه است.

یک نمونه دیگر مظاهر محافظه کاری افراطی، مسخ شده و وارونه را؛ لطفاً در این تازه ترین و ناب ترین برنامه ویدیویی روشنگر بلند دست و باشهامت مان جناب شفیع عیار؛ به غور و دقت تماشا نمائید:

 http://www.youtube.com/watch?feature=player_detailpage&v=nRIbOFyvU40&list=UUSBn0GRI9ET7TMh1e-HXWDQ

 

لطفاً فراموش نفرمائید که ما اینجا صرف؛ تبعات خاصیت خود حق به جانب پندارانه و نهایتا ویرانگرانه و عقب روانه محافظه کاری فرهنگی را مدنظر داریم و بدینجهت به سایر عوامل و انگیزه های مکمل و متمم نمی پردازیم!

 

چونی و چرایی نفوذ و نهادینه شدن فرهنگ در فرد بشری:

 

دانشمندان معاصرِ مغز و روان و اعصاب و به ویژه دست اندرکاران روانشناسی و تعلیم و تربیت، کشف و به زبان ریاضی تبیین کرده اند که 88 درصد روان فرد بشری در فاصله میان لمحه تولد و 8 ساله گی؛ ساخته میشود و درین بسته روانی؛ نفوذ و رسوخ و ته نشین شدن داده های فرهنگی به کودک؛ جایگاه اصلی و تعیین کننده را داراست.

بدینگونه؛ تاکنون تقریباً غیر ممکن بوده است که فرد بشر باور ها و معتقدات خویش را آگاهانه و با نقد و تحلیل و تجزیه؛ انتخاب نماید. نفس محافظه کاری ذاتی فرهنگی که در بالا از آن سخن گفتیم؛ اولیا و اقارب و مربیان و همنشینان و نهایتاً اغلب افراد جامعه را وادار میسازد که تام الوقت در پی تلقین و تحمیل باور ها و معتقدات خویش بر کودک و نوجوان باشند.

عین تلاش و یورش به طریق مکتب و مدرسه و کارگاه و سازمان و منبر و معبد و سامانه های رسانه ای وغیره در سراسر عمر اشخاص ادامه دارد؛ ولی برخلاف سنین کودکی؛ از یک سو با حد معینی از آگاهی و منطق و عقلانیتِ طرف مواجه میگردد و در نتیجه دیگر؛ مطلقاً کورکورانه قبول و جذب نمیشود و از طرف دیگر؛ اصلاً ساحه اثرگذاری و اثر پذیری فرهنگی؛ دیگر شدیداً تنگ و محدود است یعنی در حد 12 درصد.

به علت ناتوانی مغزی دوران کودکی و غلبه نسیان بر آموخته ها و مؤثره های آن دوران؛ بشر بزرگسال؛ نمیتواند بداند که باور ها و معتقدات و خصلت ها و ممیزات شخصیتی و خوش خیمی یا بدخیمی کرکتر و ناهنجاری های روانی اش از کجا آمده است.

حتی دانشمندان و متفکران بلند دست ما چه در گذشته و چه همین حالا؛ می پنداشته اند که همه این چیزها مادر زادی و ذاتی و سرشتی میباشند. اندیشه ایکه در این بیت معروف وجود دارد؛ درین راستا قطره ای از یک بحر عظیم است:

                عاقبت گرگزاده؛ گرگ شود    گرچه با آدمی بزرگ شود

اینجا نزد اندیشمندی که این بیت را پرداخته است و نیز نزد همه کسانیکه از آن منظور و معنایی میگیرند مراد از گرگزاده؛ به هیچ صورت بچه گرگ واقعی نیست بلکه گرگزاده؛ استعاره ای از آدمیزادگان بیگانه و غریبه و غیر خودی است و پیام این میباشد که نیکی و بدی و دیگر خصلت های آدمیزاد؛ چیز مقدر و «نوشته» است. مردمان قبایل و سرزمین های دیگر و به طور یک کُل؛ تمامی «غیر خودی» های ما! بد ذات و کم ذات اند؛ ولو که با ما هم بزرگ شوند؛ عاقبت به اصل و ذات خود بر میگردند.

علوم معاصر؛ بطلان پیام استعاره ای و تا حدی صحت معنای مستقیم این بیت و مماثل های آن را اثبات کرده اند. بدین حساب؛ حیواناتی که در نسل و نوع خود بسیار وحشی (غیر اهلی) میباشند؛ ولو که از طفولیت نیز توسط آدمیان تربیت و بزرگ شوند؛ خوی و خیم وحشیگری را که توسط نظام «اتوماتیزم غریزی» در ایشان رشد مینماید؛ از دست نمیدهند.

البته تمامی حیوانات به درجاتی قادر اند؛ به عواطف و نیکویی های مربی و مالک خود پاسخ دهند ولی به علت عینی اینکه آنها قدرت و استعداد جذب و یاد گیری فرهنگ بشری را ندارند؛ نهایتاً آدم و آدمواره نمیشوند.

برعکس اگر آدمیزاده؛ توسط حیوان بزرگ شود یعنی به طور کامل تا 8 ـ 12 ساله گی از تماس با فرهنگ بشری؛ محروم بماند نه لزوماً به حیوانی که او را به فرزندی گرفته ولی در معنای عام؛ به حیوان مبدل میگردد.

پس می باید بیت بالا را اینگونه تعدیل یا تکمیل نمود:

               آدمیزاده هم؛ چو گرگ شود    گرکه با گرگ ها بزرگ شود!

 

محیط فرهنگی از جنگل تا دانشسراست ـ  

آنچه “کودکان جنگلی” برملا کردند:

 

این مورد تا قرن هجدهم میلادی؛ تجربه نشده بود. البته امکان آن منتفی نیست که در گذشته ها هزاران نوزاد بشر در جنگل رها شده و تعدادی هم توسط حیواناتی به انگیزه غریزه مادری؛ به فرزندی گرفته شده و بزرگ گردیده باشند؛ ولی نه باور ها و نه امکانات بشری در گذشته ها؛ میسر نساخته بود که پدیده «کودکان جنگلی» کشف و شناسایی گردد.

در اوايل قرن نوزدهم روان درمانگر فرانسوي به نام ((ژان مارك ايتارد)) به تربيت یک كودك وحشي همت گماشت. اين كودك 12 ساله توسط دو شكارچي در جنگل هاي ((آويرون)) فرانسه پيدا شده بود.

ايتارد تربيت اين كودك را که ویکتور نامیده بود؛ در مؤسسه كرولال هاي پاريس كه خود رئيس آن بود به عهده گرفت. اگرچه معالجات مستمر و آموزش و تربیت پُر حوصله 5 ساله وي مؤثر واقع نشد ولي به طرح و پیگیری راه جديدي براي پيشرفت در نحوه آموزش و پرورش افراد عادي، عقب مانده هاي ذهني و حتي معلولين منتج گرديد.

پس از ویکتور(ایتارد)؛ کودکان زیادی در سنین مختلف از جنگل ها و کنام های حیوانات در سراسر جهان پیدا شدند که حسب تصادف زنده مانده و به محیط محکوم قرار گرفته خویش؛ خوگیر شده بودند؛ حتی کودکانی یافت شدند که مانند مربی های حیوانی که آنان را شیر داده و بزرگ کرده بودند؛ چشمان شان در تاریکی برق میزد. مطالعهء چگونگی حالات هرکدام آنها حقایق فراوانی را برملا کرد.

نمونه ویکتور و سایر کودکان جنگلی؛ هکذا میتواند برای ما یاد آور آدم های اولیه و «بدوی» و «وحشی» و «بربر» باشد که فرهنگ و قدرت یاد گیری فرهنگی شان در حد صفر یا نزدیک به صفر بود.

نمونه کودکان جنگلی به وضوح تمام نشان میدهد که فرهنگ و منجمله “فرهنگ جهالت و لجاجت” مورد نظر جناب اکرم اندیشمند؛ اساساً در دوران کودکی و آنهم تا 8 ساله گی فرد؛ در او نهادینه و «نقش کالحجر» میشود و دخل و تصرف مؤثر و مؤفقانه در آن؛ طی سنین بالایی؛ خیلی ها دشوار است؛ مگر اینکه تحول بسیار اساسی و چشمگیر و قابل حس و لمس شدید در محیط فرهنگی؛ حادث شود. کما اینکه ما موارد قانع کننده فراوان دیگرگونی های فرهنگی در شرایط مهاجرت در محیط های متفاوت فرهنگی خصوصاً در اروپا و امریکا و کانادا را می بینیم که علی القاعده در جوانتر ها تُند تر و در بزرگسالان کُند تر میباشد.

معنای عرایض فوق این نیست که ما از نقش و مقام بزرگ تعلیم و تربیت جوانان و نوجوانان آدمی و اثرات رو به فزونی  روشنگری های رسانه ای و اطلاعاتی و مطبوعاتی انکار کنیم یا غافل شویم بلکه این روند های خطیر و پر مسئولیت؛ باید بسیار و بسیار و بسیارعالمانه (ساینتفیک) و عاملانه و حاذقانه باشد. با به اصطلاح تعلیم و تربیت و تبلیغ و ارشاد و خطابه و موعظه موازی و مماثل با این طنز مردمی؛ نمیتوان چندان کاری از پیش برد:

خدایتعالی؛ در چار کتاب؛ یک حدیث انداخته است که:

ای مردم! خوب کنید، بد مکنید!

(ناگزیر از یک حاشیه درین مورد میباشم که خدا ناخواسته اینجا هیچ منظوری معطوف به جناب اکرم اندیشمند نبوده بلکه هدف ایضاح هرچه کاملتر اصل پرانسیپی میباشد!)

مگر معنای عرایض فوق حتماً این هست که به طریق بنیادی « اگر بناست؛ بشریت را نجات دهید؛ کودک را نجات دهید http://www.ariaye.com/dari9/siasi2/eftekhar.html

این مورد؛ قبلاً در مبحث نسبتاً مفصل و مستند و مدلل تحت همین عنوان؛ پیشکش عزیزان شده است که در صفحات اختصاصی اینجانب؛ در ویبسایت های وزین زیادی قابل دسترس میباشد. میتوانید عنوان فوق را منجمله در جستجوگر گوگل سرچ و دریافت نمائید.

November 24, 2013 in سیاسی
سید حسین اشراق: فلسفه وافق گفتگوهای نقادانه درافغانستان

سید حسین اشراق: فلسفه وافق گفتگوهای نقادانه درافغانستان

eshraq

نقش‌های شخصیت هایی مانندِ صلاح الدین سلجوقی، اسمعیل مبلغ، آیت الله عالم، سید بهاءالدین مجروح، سید محمد حسین مصباح، سمندر غوریانی، عبدالمنان مددی، واصف باختری، اسد آسمایی و غیره را نمی‌توان در زمینة مطالعات فلسفی در افغانستان نادیده گرفت.

در سالهای اخیر سومین پنجشنبه ماه نوامبر به عنوان روز جهانی فلسفه نامگذاری شده و در سراسر جهان در مراکز علمی و فرهنگی از این روز تجلیل می شود.

فلسفه در قلمرو تمدنی ما دارای سابقة انتقال فلسفه یونانی در قرون اولیة اسلامی است و در کشور ما با حوزه بلخ و چهره های تأثیرگذار مانند ابن سینا و ابوزید بلخی پیوند خورده و بواسطة سید جمال الدین افغانی و سردار کابلی ادامه یافته است، اما در دوران جدید از طریق ترجمة برخی آثار فلسفی غرب راه باز کرده است.

اولین کتاب های فلسفة جدید که به زبان فارسی ترجمه شده اند مقدمة “تقریر در باب روش درست به کار بردن عقل” دکارت توسط ملا اسحق لازار و افضل الملک کرمانی اند که در آن زمان مورد استقبال قرار نگرفتند، اما “سیرحکمت در اروپا” اثر محمد علی فروغی زمینه این را بوجود آورد تا آشنایی با آراء فلسفی دکارت، کانت، اسپینوزوا، هگل و غیره جدی تلقی گردند، متون ترجمه شده دکارت، اسپینوزوا، جان لاک، بارکلی، هیوم،‌ کانت، لایب نیتس، نیچه، هگل و برگسن مورد مطالعه قرار گیرند و آثاری از امیل بریه، ژیلستون، کاپلستون و غیره به عنوان منابع آشنایی با آراء فلسفی متفکران غربی شناخته شوند.

با وجود اینکه فلسفه در افغانستان سابقة نسبتا طولانی دارد اما در دوران های جدید به دلیل نداشتن زمینه های مطمئنِ نشاط از وضعیت مناسب برخوردار نبوده است، زیرا در جهتِ ترجمه و تحقیق، تدریس و پژوهش های فلسفی سرمایه گذاری های تأثیرگذار صورت نگرفته است، اما با وجود آن نمی شود نقش های شخصیت هایی مانندِ صلاح الدین سلجوقی، اسمعیل مبلغ، آیت الله عالم، سید بهاءالدین مجروح، سید محمد حسین مصباح، سمندر غوریانی، عبدالمنان مددی، واصف باختری، اسد آسمایی و غیره را در زمینة مطالعات فلسفی نادیده گرفت.

در همین دوران مباحث مربوط به فلسفة مشاء، حکمت اشراق، فلسفة متعالیه و فلسفه های متافیزیکی و مادی‌گرایی غرب حوزه های گوناگون دانشگاهی، حوزه ای و روشنفکری را به خود مشغول ساخته بود؛ در گرماگرم همین مباحث بود که آثار و مقالاتی نیز خلق شده و تقریراتی هم ارائه گردیده اند.

“تحول پذیری تفکر فلسفی مهم تلقی گردد؛ افغانستان برای گذار به سوی بهبود با مشکلات متعدد روبرو است که مشکل “خِرَد ورزی” از بنیادی ترین آنهاست، ایجاب می کند برای ایجاد تحول در جامعه، تحول در وضع تفکر فلسفی مهم انگاشته شود و مراکز دانشگاهی ما دگرگونی های اساسی در این راستا را، برنامه ریزی و تجربه نمایند.”

دورانِ حاکمیت چپ در افغانستان آسیب های جدی را بر روند مطالعات فلسفی وارد آورده است، زیرا از یکطرف طرح ماتریالیزم دیالکتیک در سطح نازل و عامیانه فضای اندوهباری را بوجود آورده و از جانب دیگر ارائة آن در کسوت قرائت های ایدئولوژیک زمینة گفت‌وگو های انتقادی را نه تنها از بین برده که تفتیش عقاید با شیوة قرون وسطایی را نیز حاکم نموده بود.

در دوران مجاهدین در رابطه با مطالعات فلسفی کار مؤثر صورت نگرفته است، اما زمینة این وجود داشته است تا شماری از دانش پژوهان در خارج از کشور مجال استفاده از امکانات علمی و اکادمیک در زمینه های

دانش فلسفی را پیدا نمایند.

تغییر در دانشگاه ها پس از طالبان

در دوران پساطالبان با وجود اینکه در رابطه با بهبود کیفیت تحصیلات عالی توجه جدی صورت نگرفته است، اما به اقتضای گشوده شدن فضای جدید، این زمینه فراهم شد، تا دیپارتمنت های فلسفه تغییراتی را در نصاب و مفردات درسی بوجود آورند و نوسازی را به صورت نسبی و به گونة شکلی در هماهنگی با معیار های معاصر عینیت ببخشند.

در ده سال پسین شرایط این بوجود آمده است تا مضامینی تحت عنوان “مبادی فلسفه”، ” مفاهیم فلسفی “، ” تیوری معرفت “، ‌ “فلسفة معاصر غرب” و “فلسفة هرمنوتیک” با استفاده از منابع معتبر تدریس گردند و متن های درسی مربوط به آنها در اختیار دانشجویان قرار داده شوند.

در دوران پساطالبان با وجود اینکه در رابطه با بهبود کیفیت تحصیلات عالی توجه جدی صورت نگرفته است، اما به اقتضای گشوده شدن فضای جدید، این زمینه فراهم شد، تا دیپارتمنت های فلسفه تغییراتی را در نصاب و مفردات درسی بوجود آورند و نوسازی را به صورت نسبی و به گونة شکلی در هماهنگی با معیار های معاصر عینیت ببخشند

امروزه دانشجویان فلسفه در دانشگاه های دولتی و خصوصی افغانستان علاوه بر بحث های مربوط به فلسفة یونان با جریان های مشاء و اشراق و متعالیه در جهان اسلام نیز آشنایی دارند، همچنان در زمینه های نحله های متنوع فلسفه روشنگری و جریان های فعال موجود نیز دارای معلومات هستند.

دانشجویان فلسفه در افغانستان امروز به گونه فعال در زمینه های فلسفه تحلیلی، پدیدارشناسی، پراگماتیسم، ساختارگرایی، پوزیتیویسم، فلسفۀ زبان، اگزیستانسیالیسم، هرمنوتیک، ابطالگرایی، حلقۀ انتقادی، فلسفة پست مدرن و غیره از تقریرات استادان استفاده می نمایند، تحقیق می کنند و از منابع بهره می برند، آن ها نه تنها با نام های متفکران پرآوازة مانند نیچه، هوسرل، فرگه، یاسپرس، راسل، هایدگر، دسوسور، اشتراوس، آلتوسر، پیرس، جیمز، دیوی، ویتگنشتاین، کارناپ، نویرات، آیر، کواین، گادامر، شلایرماخر، دیلتای، پوپر، لاکاتوش، کوهن، فایرابند، هورکهایمر، آدرنو، ماکوزه، هابرماس، فوکو، دریدا، لیوتار، سارتر، مرلوپنتی، واتیمو، آگامبن، بدیو، ژیژک و غیره آشنایی دارند که از طُرُق متنوع در رابطه با آراء آنها نیز اطلاع حاصل می کنند.

چاپ آثاری در زمینه فلسفه

در شرایط حاضر علاوه براینکه فضای جدید برای مطالعات فلسفی بوجود آمده است، آثاری نیز منتشر می شوند و مراکزی هم به فعالیت‌هایی دارند و آثاری هم اخیرا چاپ شده است که می توان از “سنت روشن اندیشی در اسلام و غرب” و ” ازسنت بلخ تا مدرنیت پاریس” آثار سیدحسن اخلاق، “درآمدی برفلسفة معاصر” و “هرمنوتیک و پایان ناپذیری سلسلة تأویل” آثار این جانب “خواب خِرَد” اثر علی امیری، “تناقض نما یا غیب نمون” و” قلمروهای هستی از نگاه فیلسوفان تحلیلی” آثار دکتر امین احمدی و مقالات فلسفی مسعود راحل، مهدی افضلی، همایون مصباح، عبدالله نایبی و دیگران که همگی بیانگر این واقعیت اند که مطالعات فلسفی در افغانستان کاملا از نفس نیافتاده و تلاش برای فهم مفاهیم بنیادین یکسره دچار توقف و رکود نشده است.

با وجود خوشبینی های ارائه شده می توان از نگرانی ها و محدودیت های متعدد نیز سخن به میان آورد، که اگر چاره اندیشی های اساسی صورت نگیرد امکان فروافتادن در ورطه روزمرگی و گزارشگری، اوضاع حوزه مطالعات فلسفی در افغانستان را وخیم تر و اسف انگیزتر خواهد نمود، بنابراین می توان پیشنهاداتی را به گونه زیر مطرح نمود تا دست اندرکاران فعالیت های فلسفی به آنها بپردازند و صفحۀ تازه را در این حوزه باز نمایند:

“یکی از مشکلات مراکز دانشگاهی در افغانستان هراس از “نقد” است، در این مراکز مجموعه هایی تسلط یافته اند که “نقد” و “نوآوری” را بر نمی تابند، ایجاب می کند حوزه دانش و اندیشه برخلاف حوزة سیاست از سانسور در امان باشد، مراکز دانشگاهی می باید همواره پرچم “نقد”، “پرسشگری” و “نوآوری” را برافراشته نگهدارند و برای دانشجویان افق های تازه به سوی آینده را بگشایند.”

تحول پذیری تفکر فلسفی مهم تلقی گردد؛ افغانستان برای گذار به سوی بهبود با مشکلات متعدد روبرو است که مشکل “خِرَد ورزی” از بنیادی ترین آنهاست، ایجاب می کند برای ایجاد تحول در جامعه، تحول در وضع تفکر فلسفی مهم انگاشته شود و مراکز دانشگاهی ما دگرگونی های اساسی در این راستا را، برنامه ریزی و تجربه نمایند.

فرهنگ “نقد” تقویت شود؛ یکی از مشکلات مراکز دانشگاهی در افغانستان هراس از “نقد” است، در این مراکز مجموعه هایی تسلط یافته اند که “نقد” و “نوآوری” را بر نمی تابند، ایجاب می کند حوزه دانش و اندیشه برخلاف حوزة سیاست از سانسور در امان باشد، مراکز دانشگاهی می باید همواره پرچم “نقد”، “پرسشگری” و “نوآوری” را برافراشته نگهدارند و برای دانشجویان افق های تازه به سوی آینده را بگشایند.

افغانستان و نیاز به جدی شدی شدن تفکر

عقلانیت به گونه ساختاری ترویج و نهادینه گردد؛ “می اندیشم، پس من هستم” دکارت درسی بزرگی است و باید سرمشق قرار گیرد، او فردیت، عقل، هوش، حواس و استدلال انسان را محور قرار داد، بر مراکز دانشگاهی افغانستان مخصوصا دیپارتمنت های فلسفه است که دانشجویان را با عبور از نقلیات با واقعیات روبه رو نمایند، تا ذهن های شان به جای آنکه از گزارش ها انباشته شوند از ظرفیت نقد و تحلیل و فهم پدیده ها بر خوردار گردند.

تفکر فلسفی جدی گرفته شود؛ خیلی از مراکز دانشگاهی که به فلسفه می پردازند، کار شان را جدی نمی گیرند، یکی از دلایل آن این است که به نقش بنیادی فلسفه در زندگی انسان ها آگاهی صحیح ندارند، یا کار فکری را شغل نمی پندارند.

راه رهایی از این شرایط جدی گرفتن “تفکر” است، می باید این ضرورت نه تنها مهم انگاشته شود که بلوغ فرهنگی جامعه نیز در پیوند با آن تعریف گردد.

دگرگونی در روش بوجود آورده شود؛ در حوزة منطق و معرفت شناسی برای روزآمد شدن تفکر فلسفی مان دگرگونی ایجاد نماییم، متود اندیشیدن، تقلیدکردن یا دنباله روی نیست، می باید زمینه تمرین اندیشیدن و پرسشگری را بوجود آورد و بر تاریخمندی و خطاپذیری آن صحه گذاشت، همچنان ذومراتب بودن برداشت و ادراک و استنباط از حقایق را نیز واجد اهمیت تلقی نمود.

“در جامعة ما غالبا “تفکر” که جانمایه فلسفه است سیاست زده یا مذهب زده شده است، این خطر جدی نه تنها “نقد” و “نو آوری” را با چالش روبرو می کند که تحت نامِ ملاحظاتِ سیاسی یا دینی، فضای بازگشت به سنت های گذشته را که با روحِ زمان معاصر همخوانی ندارد مسلط می کند، بنابراین در حوزة تفکر فلسفی وظیفة ما نیست که تنها از سنت های گذشتة مان پاسداری نماییم، می باید در جهت تحقیق، نقد، پالایش و به روز نمودن آنها نیز مساعی به خرج دهیم.”

دست آوردهای علوم معاصر مورد التفات جدی قرار گیرند؛ همانگونه که ارسطو از فیزیک به سوی متافیزیک می رفت ما نیز به مدد دستاورد های علوم جدید، به دگرگونی هایی بینش فلسفی مان دست پیدا نماییم و تقرب به بهترین چیز مقدور را هدف مان قرار دهیم.

نقشِ کاربردی فلسفه محرز گردد؛ این گونه برداشت شده است که فلسفه خوانده می شود، در حالیکه فلسفه یک فعالیت پی گیر در پژوهش و جستجوی آرزومندانه‌ برای مواجهه و پاسخگویی به مشکلات انسان اعم از نظری، قراردادی و ارزشی است.

چند پیشنهاد

استقلال اندیشه جدی گرفته شود؛ پیشرفت “تفکر” را خودمختاری آن تضمین می کند، در جامعة ما غالبا “تفکر” که جانمایه فلسفه است سیاست زده یا مذهب زده شده است، این خطر جدی نه تنها “نقد” و “نو آوری” را با چالش روبرو می کند که تحت نامِ ملاحظاتِ سیاسی یا دینی، فضای بازگشت به سنت های گذشته را که با روحِ زمان معاصر همخوانی ندارد مسلط می کند، بنابراین در حوزة تفکر فلسفی وظیفة ما نیست که تنها از سنت های گذشتة مان پاسداری نماییم، می باید در جهت تحقیق، نقد، پالایش و به روز نمودن آنها نیز مساعی به خرج دهیم، زیرا تفکر فلسفی شیوة اندیشیدن است نه آموزة خودبسندگی، بهمین جهت است که افق گشایی اش بر ایدئولوژی سازی آن ترجیح دارد.

بنابراین، برای خارج نمودن مطالعات فلسفی در افغانستان از فضای انتزاعی می باید اثر گذاری آن بر جنبه های متنوع حیات اجتماعی را نیز برجسته نمود تا از این طریق:

الف: راه منطقی با استفاده از دستاورد های جدید و معاصر برای توسعه و تحول بنیانی جستجوگردد.

“امتناع از تفکر”، رونمایی حقیقت را رؤیایی و “خوابِ خِرَد” را سنگین و سنگین تر خواهد نمود، چانچه در پرسش و پاسخ بهلول نیز آمده است: گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟ گفت: “سبک بودن اندیشه، هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد.”

ب: ظرفیت همسخنی با دیگران ارتقاء پیدا کند و افق گفت‌وگو های نقادانه گشوده شود.

ج: زمینه های تشجیع برای اندیشیدن بنیادین بوجود آورده شود.

د: شرایطِ نشان دادنِ شیوة فلسفیدن و نحوة تعقل پیوسته در حرکت مهیا گردد، چنانچه کاسیرر گفته است : “صورت تازة فلسفه همانا تفوق فلسفیدن بر آراء فلسفی” است.

موارد بالا به گونۀ جدی می رساند تا بر ضرورت جایگاه بخشیدن به “تفکر” و “فعالیت فلسفی” در افغانستان تأکید صورت گیرد و ارج نهادن به “معرفت بنیادین” که روح جامع وکُلی دانش ها و نگهدارندة آنهاست پُر اهمیت تلقی شود زیرا علاوه بر اینکه علوم را جان می بخشد و شکوفا می کند، کثرت ( various) را با وحدت ( uni ) در می آمیزد و مصداق دانشگاه ( university ) را می آفریند.

مفهومی که سید جمال الدین افغانی در سخنرانی معروف اش ” لکچر در تعلیم وتربیت” آن را “روح فلسفی” نامیده است که ظرفیت “استنتاج نتایج علوم” را دارد، “طُرُق لایقه” را نشان می دهد و رهایی از “تنزل” ملت ها را تضمین می کند، در غیر آن “امتناع از تفکر”، رونمایی حقیقت را رؤیایی و “خوابِ خِرَد” را سنگین و سنگین تر خواهد نمود، چانچه در پرسش و پاسخ بهلول نیز آمده است: گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟ گفت: “سبک بودن اندیشه، هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد” .

احمد سعیدی : خود باوری نخستین راز رسیدن به کامیابی است

احمد سعیدی : خود باوری نخستین راز رسیدن به کامیابی است

saiedi

 روی سخنم با کسانیست که در حال و گذشته پیوند نا گسستنی  با حزب دموکراتیک خلق افغانستان یا به عباره دیگر به حزب وطن داشته اند، عده ای در خارج از کشور از این یک انار شفای چهل بیمار را می طلبند روی یک اتحاد همبستگی سر تا سری نمی اندیشد گرنگی این گناه بزرگ بر شانه های کیست و  حامل این پیام های خنک و کرخت کی ها اند و چه گذشته ای داشتند در این نوشته روی ملامت و سلامت صحبت نمی کنم در این نوشته تلاش می نمایم تا چرا های عدم همبستگی این نیرو ها را موشگافی کنم درست است که این نیرو ها در زمان قدرت خویش زر اندوزی نکرده اند ولی اشتباهات را نیز مرتکب شده اند که از کنار آن به آسانی گذشتن کار درست نیست عده ای از این نیرو ها مهاجر اند و تعداد دیگری در داخل کشور پشت لقمه ای نان سر گردان اند   حالا پرسش اساسی این  است که چرا، با در نظر داشت موجودیت  گروه های سیاسی ملی و در حال حاضر  دموکراسی خواه افغانی در درون و برون مرزهای ،کشور عزیز ما افغانستان از اروپا تا آسیا از امریکا تا استرالیا و نقاط دیگری دنیا  فرهیخته ترین، اندیشمندترین و برگزیده ترین قشر جامعه افغانی هستند، با تلخ کامی های که چشیده اند و تجارب که آموخته اند هنوز به این خرد و بینش سیاسی نرسیده اند که باید زیر چتر یک استراتژی واحد برای رسیدن به آرمان مشترک بخاطر زدودن بحران موجود همبسته و متحد  شوند؟ برخی از ما، با وجود تجربه شکست برخی روش ،های غیر علمی و عملی   باز اسرار داریم آن روش های ناکارآمد را تکرار و زمزمه کنیم، و در برنامه های کاری خود بگنجانیم در شرایطی که احساس خطر ناشی از تهدیدات نظام حاکم هنوز تحمل پذیر است، باعث شده که گروه هایی کماکان به امکانات گذشته بی اندیشند و از راه دست به دامن نظام زدن خود را مطرح سازند اینها انگشت شما و محدود اند . گروه هایی دیگر برای شاخص شدن از دیگران به سراغ ایدئولوژی ها و فلسفه های شکست خورده مارکس و انگلیس لینن تا کنون آستین بر میزنند . گروهی نیز از میان خودمان به روشهای ملی گرایانه نیم قرن گذشته وفاداری نشان می دهند با این ادعا که می توانند آن روشها را در شرایط بسیار متفاوت کنونی، باز با موفقیت اجرا کنند؛ ما با بنیاد گرا ها و گروه های دیگر همیشه انگشت انتقاد میگذاریم سوال اساسی اینجاست که  چرا خود ما هیچگاه نتوانسته ایم برای رسیدن به این هدف مشترک باهم همبسته شویم و همکاری کنیم؟ 35  سال تجربه به ما نشان داده که حتی در درون خودمان چنین همبستگی کار آسانی نیست. البته پراکندگی در میان نیروهای اپوزیسیون یک حکومت غیرعادی نیست.  ما هم در برابر یک رژیم  هستیم که به اوج خودکامگی، فساد گسترده و شکست اقتصادی و امنیتی رسیده است. هر روز عوض بحران زدایی بحران فضایی میکند اما ما به دو دلیل تا کنون نتوانسته ایم  نیروهای خود را در برای ایجاد یک گزینه بهتر متمرکز کنیم. نخست، نیاز ما به مطرح بودن شخصی است. ما روشنفکران افغانی، همانند دیگران، نیاز شدیدی به مطرح شدن و مطرح بودن شخص خودمان داریم. ارضای این نیاز، گاه بر هدفهای ما الویت دارد. اگر قرار باشد ما خود رهبر نباشیم و به مطرح کردن دیگران بپردازیم، ترجیح می دهیم هدف را عوض کنیم و یا دستکم وسیله رسیدن به هدف را عوض کنیم. تا خود را پشت فرمان قرار دهیم ، حتا اگر وسیله ما کم توان باشد یا راه را گم کرده باشیم. برخی از ما برای درمان این کاستی ها به تخریب وسیله های دیگران می پردازیم تا آنها هم  به هدف نرسند، یا دستکم شمرده شوند تا زودتر از ما به منزل  نرسند. در این راستا، بجای یاری دادن به آنها که در جلوی صف قرار گرفته اند، به انتقادهای ناسازنده می پردازیم توهین و تحقیر شان میکنیم  تا موفقیت ارزشی  آنها را کمتر کنیم یا کمتر از آنچه هست نشان دهیم. شما فیس بوک ها وبسایت ها را مطالعه کنید چه حرف های نامناسب که بعضی ها نثار یکدیگر میکنند چرا ما نمیدانیم  که کلید رهبری نفوذ است نه مقام و اختیارات.  این نیاز شدید به خود ارضایی، ناشی از سرخوردگی ها و عدم اعتماد به نفس ملی ماست که در طی سه دهه  حکومت های خودکامه و فاسد، و نیز در نتیجه روند نخبه کشی و نبود فرصت برای نخبگان و روشنفکران برای عرضه خود، سلطه بیگانگان بر سیاستگذاری های داخلی و خارجی کشور، روشنفکران ما را که از هوشمندترین در جهان هستند در خفقان فکری و تنگی فرصت قرار داده است. این خفقان فکری، باعث شده که ما در اولین فرصت فقط به ابراز وجود و ارضای این نیاز خفه شده بپردازیم و هدفهای گروهی یا ملی را هم در چارچوب این نیاز شخصی تعریف نماییم.  دومین دلیل، که در مورد ما صدق دارد، ترس از آینده و ترس از شکنندگی ارزشهای گذشته است. پس از شکست حزب دمکراتیک خلق افغانستان عده ای به کشور های  کشور های غربی رفتند و تعدادی که در داخل کشور اند تا کنون جرعت آنرا ندارندکه خود را با گذشته خود با کار کرد ها و اشتباهات گذشته  یکجا  معرفی کنند   ما از آن زمان تا کنون فقط به حفظ آن خاطرات و ارزشها پرداخته ایم و عدم اعتماد به نفس تاریخی ما در قشر روشنفکری سیاسی ملی، سرچشمه ترس ما از نونگری و نوآوری است. در حالیکه علت موفقیت آنانی که آن افتخارات را در آن سالهای زرین آفریده بودند، نونگری و نوآوری بود. نسل ما در تمام این 35 سال مبارزه و اعتراض و مخالفت با شرایط خودکامگی و خفقان سیاسی جاری، هرگز به اندیشه ای نو و طرحی نو نپرداخت و با تغییر زمان و شرایط و رویدادهای داخلی و بین المللی، ابتکاری از خود نشان ندادیم. آهنگ ما بازگشت با آن دوران دلخواه بود. ترس ما از تجربه نشده ها، نوآوری را خطرآفرین می نمود. اگر کسانی هم از میان ما طرحی نو را پیش می کشیدند، یا روشی زور و تحقیر او را،  تخطئه می کشیدیم ، به پایین می انداختیم یا به خود محوری و تکروی متهم می کردیم که چرا جایگاه امن و منافع شخصی  و آزموده ما را می لرزاند؟ به دلیل همین ترس، جوانان را بر خود راه نمی دهیم و اندیشه های نو آنها را بر نمی تابیم. جوانان با دانش و انرژی و نوآوری های خود ما را می ترسانند، زیرا آنقدر مانند ما تجربه ندارند که حسابگر باشند، و بنابراین تلاش برای غیرممکن می کنند و آن را بدست می آورند. این ترس ها یکی دیگر از عوامل مهم پراکندگی یا دستکم دشواری همبستگی برای رسیدن به هدف مشترک است. در رسانه ها و تارنماهای خود از یکدیگر انتقاد می کنیم، حمله می کنیم، اتهام می زنیم و یکدیگر را حذف می کنیم، که بیشتر ناشی از ترس از کاستی های خویشتن است، که به پراکندگی دامن می زند. در چنین شرایطی ما نسبت به ترفندهای تفرقه افکنانه دشمن هم تاثیر پذیر می شویم.  اگر ما بتوانیم چنین جبهه ای را، هم در کشور و هم در برونمرز، سازماندهی کنیم که در آن همه ما که به آینده افغانستان می اندیشیم، بدون انتظار تضمین کسب موقعییت و جایگاهی ویژه که مبتنی بر رای آزاد باشد، در آن همصدا برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، یعنی تدوین یک برنامه  اساسی که حقوق همه مردم را رعایت و اداره کشور را بر پایه رای آزاد مردم و رعایت حقوق بشر تعریف کرده باشد مشارکت داشته باشیم، گامی بلند بشمار خواهد آمد. همکاری در تدوین چنین برنامه ای همبستگی تاکتیکی کنونی ما را ابدی خواهد کرد. تصور کنید که همه ما آن بخش از انرژی و ذهن خود را که اکنون در مصاف یکدیگر بکار می بریم به سوی یک هدف معطوف کنیم  باور داشته باشید. این فقط گذشته است که ما را با لگد به جلو می راند و ما تاثیری بر آنجا که ما را می برد نداریم، فقط امیدوارهستیم آن همانجا باشد که می خواهیم برویم. تصور کنید که ما خود آنجایی را که می خواهیم برویم تعریف کنیم و ذهن خود را از هرآنچه ما را سرگردان کرده، به گذشته وابسته کرده یا در پناه اندیشه ای که به ما امنیت کاذب می دهد قرار داده، آزاد کنیم. ذهن ما روشنفکران چتر نجات ماست، ولی فقط هنگامی عمل می کند که باز باشد.  شکی نیست که همبستگی هدفدار ما حاکمیت موجود در افغانستان را خواهد ترساند، و حاکمیت هم خواهد کوشید که ما را بترساند. ولی وقتی همه باهم باشیم، زندان و خشونت علیه چند تن از ما تلاش این همبستگی را نخواهد ایستاند، و اینگونه خطرها را برای ما در درون که در معرض مستقیم آن هستیم تحمل پذیرتر خواهد کرد.

November 23, 2013 in سیاسی
وحید مژده مکالمه تیلفونی با شورشیان را تائید کرد

وحید مژده مکالمه تیلفونی با شورشیان را تائید کرد

12

آقای مژده گفت که ارتباط نزدیک با طالبان داشته است

وحید مژده سخنگوی گروه سیاسی موسوم به جبهه وحدت ملی درباره صحبت‌های تلفنی او با یکی از فرمانده شورشیان که اخیرا از یک تلویزیون خصوصی پخش شد، به بی‌بی‌سی گفت: آنچه که من شنیدم صدا مربوط به خودم است.”

تلویزیون یک، یکی از تلویزیون های خصوصی در افغانستان، شب گذشته تماس تلفنی را پخش کرد که در آن آقای وحید مژده با یکی از رهبران شورشیان در پاکستان صحبت می‌کرد.

آقای مژده گفت: به عنوان کسی که درباره طالبان تحقیق می کرده و مسئولیت یک خبرگزاری را به عهده دارد، آنها(شورشیان) را می‌دیده و گاهی خود به (سران شورشیان)تلفن می کرده و گاهی آنان(به او) تلفن می کردند.

آقای مژده درباره اینکه طالبان از او خواستار همکاری شده گفت:” آدم باید در یک تعامل باشد و در غیر آن صورت آنها(شورشیان) خودمانی احساس نمی‌کند.”

تلویزیون یک مدعی است که طرف آقای مژده در این صحبت تلفنی، از رهبران گروه حقانی در پاکستان است.

در این صحبت تلفنی آقای مژده به طرف مکالمه اش از کارهای خود و حاجی فرید نماینده پیشین کاپیسا در مجلس نمایندگان گزارش می دهد و لحن طرف مقابل آقای مژده آشکارا است.

در بخش هایی از این تماس تلفنی که در این تلویزیون پخش شد، آقای مژده می‌گوید:‌”امروز هم من و حاجی فرید در تلویزیون ها مصروف هستیم و از مضرات موافقتنامه امنیتی بین آمریکا و افغانستان می گوییم.”

در بخش دیگری از این تماس، آقای مژده به مخاطب خود که به گفته تلویزیون یک، از اعضای شبکه حقانی است، مشورت می‌دهد که یکبار دیگر اعلامیه ای را صادر کنند و در آن موضع ضدآمریکایی خود را برجسته سازند و از انگلیس ها و ام آی سکس یاد کنند.

آقای مژده در مورد گفت‌وگوی تلفنی او که از تلویزیون یک پخش شد، گفت:” احساس می کرد که جبهه اش می تواند در روند صلح افغانستان کمک کند و طالبان نیز گفتند اگر دفتر ما برای بار دوم در قطر باز شود ما حاضریم با بعضی از شخصیت‌ها در افغانستان صحبت کنیم و پیام‌های آنان را نیز با بعضی از مقامات افغان رساندیم و گفتیم که چنین آمادگی را از جانب طالبان احساس کردیم و طرف افغانستان از این موضوع استقبال کرد.”

آقای مژده افزود که دفتر نمایندگی سازمان ملل او را برای برگزاری کنفرانس عشق آباد و کشتار غیر نظامیان با طالبان واسطه کرده و این دفتر از ارتباط او با طالبان مطلع است.

وحید مژده معتقد است که صحبت‌های تلفنی او توسط دولت شنود شده و او این اقدام دولت را مخالف قانون می داند. آقای مژده گفت شنود مکالمات او سبب شده که او دیگر به روند صلح افغانستان فکر نکند. زیرا حریم خصوصی افراد مصون نیست و به دوستان خود نیز توصیه می کنیم که این راه را ادامه ندهند به این دلیل که صلح در افغانستان نخواهد آمد.

رنگین دادفر اسپنتا، مشاور امنیت ملی افغانستان چند روز قبل در جلسه عمومی مجلس نمایندگان گفته بود که اداره امنیت ملی این کشور مکالمه تلفنی یکی از برگزار کنندگان تظاهرات اخیر علیه برگزاری لویه جرگه مشورتی و توافقنامه امنیتی با آمریکا را با سخنگوی طالبان در کویته شنود کرده است.

او گفته بود: “امنیت ملی افغانستان از این شخص ثبت صدا دارد که با سخنگوی طالبان در کویته گفت‌وگو می‌کند و می‌گوید که ما تظاهرات برپا کردیم و شما علیه این سند دیوثی اعلام موضع بکنید.” اما آقای اسپنتا از هیچ شخصی نام نبرده بود.BBC

How Is Hamid Karzai Still Standing?

How Is Hamid Karzai Still Standing?

1

How Is Hamid Karzai Still Standing?

Christoph Bangert for The New York Times

Hamid Karzai at the presidential palace in Kabul.

By WILLIAM DALRYMPLE

Published: November 20, 2013

The Karzai family graveyard lies a few miles outside Kandahar, on the edge of the village of Karz. On the day I drove there, burned-out cars stood rusting by the sides of the road, children splashed through open drains and bullet holes riddled the mud walls opposite checkpoints. Amid all this, the graveyard stood out — gleaming, immaculate. Straggling bougainvillea and mulberry trees blossomed over the calligraphic tiles topping the cream-colored walls. Through the double gates were lines of cypresses. In the middle stood a domed enclosure containing the graves of the clan elders.

Qayum Karzai in October announcing his candidacy for the Afghan presidency.

Hamid Karzai was entering the final lap of his presidency, and I had traveled to Karz with Mahmood, one of the president’s elder brothers, accompanied by a phalanx of his bodyguards. Afghanistan’s presidential election is set for April, and as the deadline for registering candidates approached, the country’s future seemed to hang in part on the fraught internal family politics of the Karzais. Hamid is ineligible to run for a third term, and it had been long rumored in Kabul that he would anoint his brother Qayum as his successor. Mahmood had made it clear that he wanted the presidency to stay in the family; he had even begun to raise campaign funds for Qayum, just as he once had for Hamid.

So far, however, the president had been publicly silent on the subject, and Qayum had yet to tip his hand. Mahmood’s business dealings — banking scandals and supposedly dodgy real estate deals — had long been perceived as Hamid’s Achilles’ heel, and it remained unclear whether family loyalty would trump the president’s growing preoccupation with his own legacy. All this, along with Karzai’s angry rhetoric against the alleged misdeeds of his American backers, had caused some tensions around the family table. “I don’t feel comfortable talking to Hamid these days,” Mahmood said as we rode in his armored Land Cruiser, sandwiched between pickup trucks full of troops. “These ridiculous conspiracy theories. And his cynical view of the West. These ideas aren’t helping Afghanistan. I don’t think he understands the importance of a good economic policy.”

On arrival, however, the sight of the massed Karzai dead quickly brought back Mahmood’s sense of dynastic solidarity. “See over there — the grave with the old carved headstone?” he said. “That was my grandfather, the real leader of the family. He migrated to Karz from the west of the province and bought this land.”

He then pointed to a poster of a mustached man on the guardhouse: “That’s my uncle, Khalil.” Khalil was killed in the 1980s. Some say he was murdered in a family dispute, but Mahmood told me he was assassinated during the war with the Soviets. “And over there,” he continued, “another uncle. Also assassinated.”

We walked into the domed mausoleum where two recumbent gravestones were covered with pink plastic flowers: “My father’s grave,” he said, lowering his voice to a whisper. “He was shot dead leaving a mosque. And that, by his side, is Ahmed Wali, my half brother.”

He didn’t bother saying what we both knew, that Ahmed Wali Karzai, the head of Kandahar’s provincial council, effectively governor of Kandahar and the man suspected by the West of controlling part of the Afghan heroin trade, but who also helped the C.I.A. operate an anti-Taliban paramilitary group, was himself killed by a trusted member of his inner circle. The shooting took place not far from where we were standing, two years earlier, almost to the day. I asked if anyone else in the family died violently. “Many!” Mahmood replied. He pointed to the different grave plots: “One, two, three . . . altogether about eight. Maybe more.”

From the graveyard, we headed on into Karz, where the brothers spent their childhood. Low mud-brick houses flanked the road. “Imagine having to live in these conditions!” Mahmood said. “If I had my way, I’d demolish the entire village, rehouse everyone in apartments and turn this space over to agriculture.” After decades in the United States, where he started an Afghan restaurant chain, it all seemed a bit of a surprise to him: “Imagine hanging up goat meat in the sun in this heat! So unhygienic. . . . And all these people just sitting there. Do they have nothing to do, for crying out loud? Just look how weak the retail community is here. Call these shops? What era are we in — the Roman Empire?

November 21, 2013 in REFLECTIONS
Afghan Companies With Insurgent Ties Still Receive Contrats

Afghan Companies With Insurgent Ties Still Receive Contrats

 2

Afghan Companies With Insurgent Ties Still Receive U.S. Contracts

By MATTHEW ROSENBERG  the New York Times

Published: November 12, 2013

WASHINGTON — Facing a well-financed insurgency inAfghanistan, the United States has struggled for years to cut off the main contribution American taxpayers make to Taliban coffers: the hiring of Afghan contractors with ties to the insurgents.

But despite the development of contractor blacklists and other requirements earlier in the war, American investigators have uncovered a new case that casts doubt on the military’s ability to weed out suspicious contractors from the thousands who work with the United States to build bases, ship supplies and carry out myriad other tasks.

The case centers on the Zurmat Material Testing Laboratory, part of the Zurmat Group, an Afghan company that the investigators say was paid to do work at an American-controlled facility in November 2012, despite having been blacklisted two months before by one part of the military for providing bomb-making materials to insurgents.

The Zurmat case was outlined in a letter sent last week to Defense Secretary Chuck Hagelby the Special Inspector General for Afghanistan Reconstruction, an internal government watchdog. A copy of the letter was provided to The New York Times.

According to other documents and a review of internal Pentagon communications obtained by The Times, the United States Central Command, which oversees the war in Afghanistan, requested in 2012 that Zurmat and its subsidiaries, along with more than 40 other companies and individuals believed to have ties to insurgents, be “debarred” by the Army. This would formally ban them from doing work for any part of the United States government.

At the time, officials estimated that those contractors had collectively been awarded more than $150 million in work for the American-led coalition over a 10-year period.

But the Pentagon officials who rule on suspension and debarment cases have so far refused to issue the bans. In the documents, the officials argue that because the evidence against Zurmat and the other companies and individuals consists largely of classified intelligence, which cannot be shown to the accused contractors, debarment would violate their right to due process.

The Pentagon did not immediately respond to a request for comment about the Zurmat case or the broader dispute over using classified intelligence to ban contractors suspected of supporting insurgents.

Coming after years of mounting concerns about waste and possible misdirection of the billions of dollars in aid and military contracts given throughout the war, the Zurmat case, which has been festering for nearly a year, adds insult to injury in the eyes of some members of Congress. Lawmakers have expressed anger at the Pentagon’s refusal to ban contractors suspected of having ties to militants, and they are pressing again to force it to cut off the money.

“It’s like we’re subsidizing the people who are shooting at our soldiers,” said Senator Jeanne Shaheen, Democrat of New Hampshire.

Zurmat was first blacklisted in April 2012 by the Commerce Department because of accusations that it had helped the feared Haqqani insurgent faction in Afghanistan obtain bomb-making materials. Then, in September of that year, the military’s Central Command banned Zurmat from working on contracts within its area of operations, which stretches from the Middle East to Pakistan.

But that order did not automatically result in warnings to other companies that might have been subcontracting work to Zurmat or one of its subsidiaries. Such warnings would only be issued if the company were formally debarred by the Defense Department, according to the special inspector general’s letter to Mr. Hagel.

As a result, employees at the Zurmat testing laboratory gained access in November 2012 to what was at the time the main American-run prison in Afghanistan, the letter said. Zurmat had been hired to perform safety tests on the construction work done by another contractor, CLC Construction, which was building a courthouse at the prison and had not been informed of the Central Command decision to bar the Afghan firm.

The inspector general said it had uncovered the work done by Zurmat as part of a separate investigation into shoddy construction work at the detention facility, which is adjacent to Bagram Air Base, one of the largest coalition bases in Afghanistan.

“This lapse in security highlights the immediate need for a simple process to ensure that individuals and companies identified as supporters of the insurgency are prevented from accessing U.S.- and coalition-controlled facilities,” the inspector general wrote to Mr. Hagel.

It is unclear how much Zurmat was paid for its work at the prison, or whether its employees had access to particularly sensitive areas.

It is also unclear whether Zurmat or any of the other companies proposed for debarment are still doing work for the coalition. It is nearly impossible to track subcontracts, officials say, and that has made it very difficult to enforce bans, especially those issued only by one command

November 21, 2013 in REFLECTIONS
ایوب آروین:راه حل های ممکن برای مشکل قومی درافغانستان

ایوب آروین:راه حل های ممکن برای مشکل قومی درافغانستان

arwin

راه حل های ممکن برای مشکل قومی درافغانستان

خوانندۀ عزیز وگرامی لطف نموده بالای لینک کلیک نمائید

November 19, 2013 in سیاسی

Text Widget

Aliquam ut tellus ligula. Nam blandit massa nec neque rutrum a euismod t ellus ultricies! Phasellus nulla tellus, fringilla quis tristique ornare, condi mentum non erat. Aliquam congue or nare varius, tristique ornare, condi mentum non erat. Aliquam congue or nare varius, tristique ornare, condi mentum non erat. Aliquam congue or nare varius.