رحیم حبیبی: مرگ را بهتر ازآنکه سالار باشم کنم بنده گی

habibi

line

بنام خداوند دادگر

برگشت همه بسوی اوست

مرگ را بهتر از انکه سالار باشم کنم بنده گی

مردن و سر را بزیر خاک سیه و نمناک فروبردن و جدایی تن از روح بهر حال ناگوار است بویژه برای ا نهایکه از خود مکتبی داشتند ؛ ارمانگرابودند ؛ برای رنجمندان و مردم تکیده ؛ برای پابرهنه گان و خانه بدوشان اندیشه میکردند ؛ بدون شک تاسف ؛ تالم و درد را به کوله بار میکشد .

اما من ؛ تعریفی دیگر از مرده های واقعی دارم .

برای مردن حتما لازم نیست جسم فیزیکی انسان نفسی نداشته باشد . خیلی ها نفس دارند ولی چون قلب شان برای مهر ورزی برای مردمش نمی تیپد ؛ دست شان برای یاری بر انسان رنجمندو تکیده دراز نمی شود و احساس بر رگ های شان نمی جوشد همین ها مرده مطلقند .

جالب تر از همه این است که این مرده ها مرده پرست نیز هستند ؛ زنده ها و بیدار ها را دوست ندارند و در حقیقت دشمن شان هم هستند.
این زنده نما مرده ها که در بیغوله و پستو های خانه های شان ؛ در نیک نامی کاذب خوابیده اند اما ادای زنده ها را گاهگاهی در میاورند ؛ مگر میشود در تاریکی جشن خورشید را گرفت ؟
های عزیزان برای جشن خورشید مبارزه باید کرد تا مرده ها زنده شوند

پس اگر این میعار باشد ؛ دکتر اناهیتای راتب زاد نه تنها نمرده بل او الگوی است برای زنده ها ؛ او زنده است برای اینکه در میان ماست . چون میدانم که مرگ پایان زنده گی نیست بلکه اغاز نوینی دیگری است

اجازه دهید چند گامی به سینه تاریخ بگذارم برای این اغاز من نقل قولی را ار چگوارارا مرد اسطوره یی امریکایی لاتین به تداعی مخیله تان میدهم که چنین گفته بود:

انهایکه برای رنج خود فکر میکنند ؛ انسان هستند

اما انهایکه برای رنج دیگران فکر میکنند ؛انسان با وجدان هستند

برای شناختن ژرف ساختار شخصیتی و برای درک متبلور درون مایه های این بانوی فرهیخته من به کندو کاو مکتب فکری او در فراخنای زمان که ایشان می زیست چند گامی بجلو میروم واورا در پهنه زمانش به سنجش میبرم ؛ در غیر ان تعاریفی بدون بن بست زمانی و بدون متکا بر مدارک تاریخی ؛ تعاریفی شاعرانه و بی پایه بوده ؛ نمیتواند محک و میعار شناخت ساختار های یک شخصیت باشد

چیزیکه اناهیتای راتب زاد را بمثابه یک شخصیت طراز مند و با تبهر در مخیله ها حک میکند همین است که او برای درد و تالم همه مردمش بویژه زنان ماتم زده افغانستان و برای رهایی از اسارت های دست و پاگیر ایشان علم مبارزه را به احتزاز در اورد و صدای خود را از گلوکاه اش به ارتعاش در اورد . من بیکی از ورق پاره های گذشته مراجعه کردم و یکی از گفتواره های اورا که سالهای بسیار قبل نوشته بود اینجا یاداشت کردم که میگفت :

{…ای برادرها و ای خواهرها از شما می پرسم، بهتر نیست جای دشنام به تاریکی – در تاریکی – شمع روشن کنیم؟ اگر چنین است بپا خیزید تا شب مردنی و فاسد را متلاشی کنیم و صبح را دریابیم؟

من از او بخاطر همه مقاماتش در حزب سیاسی که وی متعلق به او بود ؛

ستایشی ندارم ؛ چون اگر مقام در ستایش و حرمت گذاری میعار باشد ؛ باید به این حالت گریست . اما برای او مکتب او و میراث معنوی او تعریف دارم

او صاحب مکتبی بود که در مکتب اندیشوی او هزار ها هزار انسان بویژه هزار های هزار زنان درس معرفت به انسان دوستی ؛ درس عدالت اجتماعی ؛ درس احلاق و همزیستی ؛ درس رهایی از اسارت های قومی قبیلوی ؛ درس تامین حقوق شهروندی و درس ازاده گی را اموخت

همین میعار و سنجش من نسبت به این بانوی ازاده کشور است .

بانو راتب زاد شخصیت بیبباک ؛ نستوه و قابل حرمت در حوزه سیاسی کشور است

ایشان با انکه در یک خانواده مرفه پرورش یافته بود اما رنج بیکران و عذاب بی پایان زنان افغانستان ؛ اورا از محیط مرفه خانواده گی اش برون کشید و در مسیر پر پیچ و خم مبارزه سیاسی بستر داد

او در همان عنفوان جوانی با تمام خرد ووجدانش در راه رهایی زنان مقهور به ستم ؛ بیعدالتی و نابرابری های سنتی قد بر افراشت و او خود د با اولین گام این راه را داوطالبانه انتخاب کرد وبا صلابیت .؛ استوان برای تحقق ارمانهایش صدایش را هنجار مندانه به طنین در اورد

سوال درین جاست که راتب زاد از کجا صاحبی چنین مکتبی شد .

اولین اموزگار او درد بیکران جامعه اش بود. همان جامعه ی سختگیر و گاه بی رحم که درس را با سیلی محکم ؛ چوب ؛ فلک ؛ درد و رنج همراه می سازد. جامعه ای که در آن سنت های کهن به شکل حرکات روبنایی در حال تغییر شکل بود و هر حرکت ترقی خواهانه و ضد استبدادی به مثابه سر نیزه ای در چشم مستبدان به حساب می آمد. در این جامعه بود که راتب زاد درس هایی با ارزش گرفت. او آموخت که چگونه از درد حرف بزند .او باعطش واقعی خواندن و دانستن و عمل کردن، با تحمل شکنجه و دست و پنجه نرم کردن با بازجوها شاگرد خوبی برای جامعه اش بود. پس حق او است که مردم ازاو رهبر بسازند که نامش کنار سایر قهرمان زنان دنیا جایگاه یابد و برای جمع کثیری از مردم جهان الگو و پوستری شود ازیک انقلابی فداکار و هدفمند.اما افسوس…

افسوس که جامعه سنتی و جامعه که به بی اندیشگی عادت داشت ؛ اندیشه پیشرو و ترقی را لگد مال میکردند و روشندلان و دگر اندیشان را به کفر و الهاد متهم میساختند که چنین بود که چندین بار در تاریخ افغانستان نهضت های ترقی خواهانه بیرحمانه سرکوب و نابود گردید ند .

بانو راتب زاد بقول خودش تشنه رهایی زنان از اسارت های فرهنگی و سنتی بود او درین راه تمام وجودش را مایه گذاشت با انکه او میدانست در تصادمات سخت و دشواری روزگار ش خرد و خمیر می شود و با انکه خود میدید که درین بستر نا موزون پیکرش ریخته و استخوانش شکسته خواهد شد ، اما او اگاهانه درین راه پرسه میزد . او می دید که درین مسیر خار های مغیلان دارد بر پاهایش می خلد و خونش را جاری میسازد ؛ اما نه از برهنگی پاهایش باکی داشت ونه از مغیلان زار های بیکران هراسی !!

او دیوانه نبود اما زمانیکه میدید مردم رنجمند و تکیده اش از ستم و تعدی مشتی از بد سگالان در حاکمیت از جامعه بی خبرند ؛ همین راه را میرفت و این کوله بار از درد و تالم را به پشتاره می کشید . او میدانست که مردم را اگاهی داد و مردم را از رنج نا متناهی نجات داد ؛ او میدانست که رنج یک فقیر ؛ رنج کل جامعه است . او باری گفته بود

تا زمانیکه یک انسان از درد فقر ؛ بیکاری و بیعدالتی رنج میکشد ؛ ان جامعه انسانی نیست

در مکتب او درس برابری ؛ برادری و همزیستی مسالمت امیز تعلیم و اموزش داده میشد ؛ چیزیرا که امروز جامعه ما از فقدان انها رنج میبرد ؛ او با هژمون خواهی ؛ عظمت خواهی های بیمار نه تنها سر سازش نداشت بل هر عصبیت را مردود میدانست ؛ و ما عملا در ارکان حاکمیت همین حزب سیاسی که ایشان در رده های بالایی ان حاکمیت برای سرنوشت مردمش اندیشه میکرد و طرح می ریختند اصلا با ایین پدیده شوم به انزجار و نفرت برخورد میشد در حالیکه امروز جامعه را بعد از سقوط همان حاکمیت نگاه کنید که چقدر پراگنده ؛ قومی و تباری شده است ؛ در مکتب او فقط شایسته سالاری و ظرفیت ها حرف اول را میزدند و برای تبار و قوم و زبان و قبیله و زاده گاه هیچگونه جایگاهی وجود نداشت . مکتب او مبرا از امراض و گرایشهای قومی ؛، زبانی ؛ سمتی و مذهبی بود . فقط در یک کلمه در مکتب او رهایی از همه انواع اسارت های اجتماعی ؛ تعلیم داده میشد که درین مختصر فرصت و قصار نمیشود بر همه حشو و زواید فکری این زن بخاک خفته و یار همسفر قدیم مان محراق زد و همه ابعاد اندیشه وی اورا به کندو کاو گرفت . در یک موجز باید گفت گندم زارهای ادبیات و سیاست ما را مردان و زنان بزرگی شخم زده و دانه پاشیده اند

اما افسوس که در پسینه سالها نتوانستیم به این انبار گاه دست یابیم ، بهمین دلیل گدا مانده ایم و با لقمه دیگران حیات میابیم و با اسقاط خیرات و ذکات دیگران شکرانه بجا میاوریم

با زبان دیگران حرف می زنیم و با مغز های دیگران می اندیشیم

درس دیگری که از مکتب او بما میراث مانده است ؛ اینده نگری و پاسخ دهی د ر برابر ورق پاره های تاریخی است که ازعملکرد ما بجا می ماند .

اری او باری گفته بود :

که تاریخ بر اعمال همه ی ما نویسا است و اینده گان و اولاد وطن بر سفره قضاوت زانو میزنند و بر اعمال ما نظر می افگنند و بیرحمانه قضاوت میکند ؛ پس بیاید کاری نکنیم که شرمنده تاریخ باشیم .

در یک کلام مکتب بزرگی از او بجا ماند که حضور نهضت روشنفکری در میان زنان یک از دستاورد های بزرگ اوست ؛ دوست و همرزم من برو ارام بخواب که راهت همچنان ادامه دارد و نامت در تاریخ روشنفکری بخط درشت حک گردیده است

اینجاست که میتوان دریافت که میعار شناحت و ظرفیت انسانها در ارمانهای و اندبیشه های بجا مانده از هر شخصیت مناط و میعار قضاوت قرار میگرد و بر او از همین میعار باید قضاوت گردد

تن ادمی شریف است بجان ادمیت

نه همین لباس زیباست نشان ادمیت

این شعر تبین فلسفی دارد اما در سرزمین من ارزش انسان ها را با استین مرصع می سنجند

من برای مردن چنین شخصیت ها بسیار متالم نیستم برای اینکه پروررش یافته گان مکتبش را از منظر های فکر و مخیله ها گذشته است ؛ امروز همین های که درین تالار حضور دارند ؛ بدون شک بخاطر شخصیت بزرگ او درینجا گردهم امده اند

برای من اناهیتای راتب زاد ؛ عایشه درانی ؛ مخفی بدخشی ؛ ملکه ثریا ؛ رابعه بلخی ؛ ملالی و ده های زن اسطوره دیگر که نه تنها نمرده اند بلکه انها بر ما حق دارند که حتی بایست بمناسبت های گوناگون ازین شخصیت های طراز مند سیاسی خود تجلیل کنیم

راتب زاد عزیز عزیز تو زنده هستی برای انکه در درون و معنویات ما جای تو همچنان بر فراز است .

خدا حافظ ات یار و یاور پر پیچ و خم روزگار

روحت شاد باد .

Text Widget

Aliquam ut tellus ligula. Nam blandit massa nec neque rutrum a euismod t ellus ultricies! Phasellus nulla tellus, fringilla quis tristique ornare, condi mentum non erat. Aliquam congue or nare varius, tristique ornare, condi mentum non erat. Aliquam congue or nare varius, tristique ornare, condi mentum non erat. Aliquam congue or nare varius.